<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://tolomehr.loxblog.com</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>post</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/post-1</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/post-1</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; توجه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; توجه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;توجه 
در این وبلاگ همه بازدید کنندگان مجاز هستند&nbsp; تبادل لینک کنند
پس فرصت را از دست ندید و&nbsp;هر چه سریعتراقدام کنید 
اگر دوست دارید درباره مطالب وبلاگ نظر بدید&nbsp;
متشکرم&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/post</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/post</guid>

<description><![CDATA[
اطلاعیه 
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اطلاعیه 
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اطلاعیه 
به دلیل به روز بودن وبلاگ برای دریافت دیگر مطالب 
به صفحات دیگر مراجعه نمایید]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/گریه-امام-زمانع-در-مصیبت-حضرت-ابوالفضلع</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/گریه-امام-زمانع-در-مصیبت-حضرت-ابوالفضلع</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;


جناب آقاى قاضى زاهدى گلپایگانى مى&rlm;فرماید: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى که یکى از اخیار تهران است، شنیدم که مى&rlm;گفت: من از اول جوانى مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن&rlm;قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف مى&rlm;شدم.
در یکى از این سالها که عهده&rlm;دار پذیرایى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، براى زوارى که با من بودند جاى بهترى تهیه کنم. تقریباً عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکى از آن چادرهایى که براى ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم که غیر از من هنوز کسى به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکى از شرطه&rlm;هایى که براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده&rlm;اى؟ مگر نمى&rlm;دانى ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمده&rlm;اى، باید تا صبح بیدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بکنى. گفتم: مانعى ندارد، بیدار مى&rlm;مانم و خودم از اموالم محافظت مى&rlm;کنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن&rlm;که نیمه&rlm;هاى شب دیدم سید بزرگوارى که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام علیکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسیدم، ولى پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولى آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بیابان عرفات بیتوته کرده&rlm;اى که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللَّه&rlm;الحسین(ع) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز مى&rlm;خوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل&rlm;هواللَّه بخوان.
لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایى خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشى داشتند و اشک از دیدگانشان جارى بود. من سعى کردم که آن دعا را حفظ کنم ولى آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى کرد. سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایى هست. فرمودند: براى تو همین مقدار از خداشناسى کافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت براى آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که مى&rlm;گویند حضرت ولى&rlm;عصر(ع) در عرفات هستند، در کجاى عرفات مى&rlm;باشند؟ فرمود: حدود جبل&rlm;الرحمة. گفتم: اگر کسى آنجا برود آن حضرت را مى&rlm;بیند؟ فرمود: بله، او را مى&rlm;بیند ولى نمى&rlm;شناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولى&rlm;عصر(ع) به خیمه&rlm;هاى حجاج تشریف مى&rlm;آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خیمه شما مى&rlm;آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى&rlm;شوید.
در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آورده&rlm;ام ولى چاى نیاورده&rlm;ام. عرض کردم: آقا اتفاقاً چاى نیاورده&rlm;ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا مى&rlm;روم و براى مسافرین چاى تهیه مى&rlm;کنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خیمه بیرون رفتند و مقدارى که به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم کردیم، به قدرى معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چاى از چایهاى دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایى دارى، بخوریم؟ گفتم: بلى نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمى&rlm;خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ریال (سعودى) مى&rlm;دهم، تو براى پدر من یک عمره به&rlm;جا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم &raquo;سید حسن&laquo; است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدى. من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ایشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زیبایى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.
پس از چند لحظه که ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسى را ندیدم! یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیةاللَّه، ارواحنافداه، بوده&rlm;اند، به&rlm;خصوص که اسم مرا مى&rlm;دانستند و فارسى حرف مى&rlm;زدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسکرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گریه کردم. شرطه&rlm;ها فکر مى&rlm;کردند که من خوابم برده است و سارقان اثاثیه مرا برده&rlm;اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گریه&rlm;ام شدید شد.
فرداى آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى کاروان قضیه را نقل کردم، او هم براى اهل کاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شورى پیدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آن&rlm;که من به آنها نگفته بودم که آقا فرموده&rlm;اند: &raquo;فردا شب من به خیمه شما مى&rlm;آیم؛ زیرا شما به عمویم حضرت عباس(ع) متوسل مى&rlm;شوید&laquo; خود به خود روحانى کاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل کاروان حال خوبى پیدا کرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقیةاللَّه، روحى و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولى&rlm;عصر(ع) بیرون خیمه ایستاده&rlm;اند و به روضه گوش مى&rlm;دهند و گریه مى&rlm;کنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، ولى ایشان با دست اشاره کردند که چیزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزى بگویم. من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیةاللَّه، روحى&rlm;فداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گریه مى&rlm;کردیم و من قدرت نداشتم که حتى یک قدم به طرف حضرت ولى&rlm;عصر(ع) حرکت کنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند.

محمدرضا باقى اصفهانى برگرفته از: آثار و برکات حضرت امام حسین(ع)، ص۲۳، قضیه ۵٫

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سیمای ظاهری امام مهدی(عج)</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/سیمای-ظاهری-امام-مهدیعج</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/سیمای-ظاهری-امام-مهدیعج</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;در فراق مهدی

نویسنده ارجمند کتاب &laquo;مکیال المکارم&raquo;، در بخش چهارم کتاب خود، جمال و زیبایی حضرت مهدی(ع) را یکی از ویژگی&rlm;های آن حضرت می&rlm;شمرد و می&rlm;نویسد:&laquo;بدان که مولای ما حضرت صاحب&rlm;الزمان(ع)، زیباترین و خوش صورت&rlm;ترین مردم است؛ زیرا شبیه&rlm;ترین مردم به پیامبر اکرم(ص) است&raquo;.۱
از بررسی روایات و مطالعه حکایت&rlm;های نیک&rlm;بختانی که توفیق زیارت آن امام را یافته&rlm;اند، برمی&rlm;آید که قامت و رخسار نازنین امام عصر(ع) در کمال زیبایی و اعتدال بوده و سیمای مبارکش، دل&rlm;ربا و خیره&rlm;کننده است.
همین قامت رعنا و رخسار دل&rlm;ربا موجب شده است هزاران عاشق دل&rlm;سوخته در آغاز هر صبح بازاری و التماس از خدای خود چنین بخواهند:
&laquo;خداوندا! آن چهره زیبا و جمال دل&rlm;آرا را به من بنمای و چشمان مرا با یک نظر به او روشنایی بخش&raquo;.۲

از آنجا که آشنایی بیشتر با صفات و خصال یوسف زهرا، حضرت مهدی(ع)راهی برای شناخت مدعیان دروغین به شمار می&rlm;آید و افزون بر این می&rlm;تواند موجب انس و ارتباط شیعیان با آن عزیز غایب از نظر باشد، با بهره&rlm;گیری از کلمات معصومان(ع) و حکایت&rlm;های نقل شده از تشرّف یافتگان، به بررسی این موضوع می&rlm;پردازیم. باشد تا به مصداق &laquo;وصف العیش نصف العیش&raquo;، ما هم از آن جمال دل&rlm;آرا بهره&rlm;مند شویم.روایات فراوانی در توصیف جمال دل&rlm;آرای آخرین حجت خدا، حضرت مهدی(ع)وارد شده است که در مجموع آنها را به دو بخش می&rlm;توان تقسیم کرد:
الف) روایاتی که به توصیف کلی سیرت و صورت آن حضرت، بسنده و از ایشان به عنوان شبیه&rlm;ترین مردم به رسول خدا(ص) یاد کرده&rlm;اند که از آن جمله به روایات زیر می&rlm;توان اشاره کرد:
۱- از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است که پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود:
&laquo;مهدی از فرزندان من است. اسم او، اسم من و کنیه او، کنیه من است. او از نظر خَلق و خُلق، شبیه&rlm;ترین مردم به من است&raquo;.۳
۲- احمد بن اسحاق بن سعد قمی می&rlm;گوید: از امام حسن عسکری(ع) شنیدم که می&rlm;فرمود:&laquo;سپاس از آن خدایی است که مرا از دنیا نبرد تا آنکه جانشین مرا به من نشان داد. او از نظر آفرینش و اخلاق، شبیه&rlm;ترین مردم به رسول خدا(ص) است&raquo;.۴
با توجه به این روایات، همه خصال و صفاتی را که در قرآن و روایات به پیامبر گرامی اسلام نسبت داده شده است، به وجود مقدس امام مهدی(ع) نیز می&rlm;توان نسبت داد. روایاتی که به توصیف ویژگی&rlm;های ظاهری پیامبر اکرم(ص) پرداخته&rlm;اند، فراوانند. در اینجا به یکی از آنها اشاره می&rlm;کنیم. در روایتی که از امام محمد باقر(ع) نقل شده، ویژگی&rlm;های ظاهری پیامبر خاتم چنین توصیف شده است:
&laquo;رخسار پیامبر خدا، سپید آمیخته به سرخی و چشمانش سیاه و درشت و ابروانش به هم پیوسته و کف دست و پایش پر گوشت و درشت بود؛ بدان سان که گویی طلا بر انگشتانش ریخته باشد. استخوان دو شانه&rlm;اش بزرگ بود. چون به کسی روی می&rlm;کرد، به خاطر مهربانی شدیدی که داشت، با همه بدن به جانب او توجه می&rlm;کرد. یک رشته موی از گودی گلو تا نافش روییده بود، انگار که میانه صفحه نقره خالص، خطی کشیده شده باشد. گردن و شانه&rlm;هایش مانند گلاب&rlm;پاش سیمین بود. بینی کشیده&rlm;ای داشت که هنگام آشامیدن آب نزدیک بود به آب برسد. هنگام راه رفتن محکم قدم برمی&rlm;داشت که گویا به سرازیری فرود می&rlm;آید. باری، نه قبل و نه پس از پیامبر خدا کسی مثل او دیده نشده است&raquo;.۵
&nbsp;

ب) روایاتی که خصال و سیمای امام مهدی(ع) را به تفصیل بیان کرده و ویژگی&rlm;های آن حضرت را یک به یک برشمرده&rlm;اند. برخی از روایاتی که در این زمینه وارد شده، به شرح زیر است:
۱- پیامبر گرامی اسلام، امام مهدی را شبیه خود معرفی کرده، در توصیف او می&rlm;فرماید:&laquo;پدر و مادرم به فدای او که هم&rlm;نام من، شبیه من و شبیه موسی زاده عمران است. بر [بدن] او نوارهایی [جامه&rlm;هایی] از نور است که از شعاع قدس روشنایی می&rlm;یابد&raquo;.۶
۲- آن حضرت در روایت دیگری در توصیف چهره فرزندش، امام مهدی(ع)می&rlm;فرماید:&laquo;مهدی از فرزندان من است. چهره او مانند ماه درخشنده است&raquo;.۷
۳- پیامبر اعظم(ص) در روایتی، پیشانی و بینی امام مهدی(ع) را این&rlm;گونه توصیف می&rlm;کند:&laquo;مهدی از من است، پیشانی گشاده و بینی کشیده دارد&raquo;.۸
۴٫ در روایت دیگری که از پیامبر خاتم(ص) نقل شده، رنگ چهره و اندام امام مهدی(ع) چنین توصیف شده است:&laquo;مهدی مردی از فرزندان من است رنگ [چهره] او رنگ عربی و اندام او اندام اسرائیلی است بر گونه راست او خالی است که همانند ستاره درخشان است&raquo;.۹
۵- با توجه به همه ویژگی&rlm;های یاد شده است که پیامبر اسلام در وصف امام مهدی(ع) می&rlm;فرماید:&laquo;مهدی، طاووس اهل بهشت است&raquo;.۱۰
۶- امام باقر(ع) از پدرش و جدش روایت می&rlm;کند که روزی امام علی(ع)در حالی که بالای منبر بود، فرمود:&laquo;از فرزندان من در آخرالزمان، مردی ظهور می&rlm;کند که رنگ [صورتش ]سفید متمایل به سرخی و سینه&rlm;اش فراخ و ران&rlm;هایش ستبر و شانه&rlm;هایش قوی است و در پشتش دو خال است، یکی، به رنگ پوستش و دیگری، مشابه خال پیامبر اکرم ـ درود خدا بر او و خاندانش باد ـ&raquo;.۱۱
۷- امام رضا(ع) نیز در بیان صفات و ویژگی&rlm;های امام عصر(ع)می&rlm;فرماید:&laquo;قائم کسی است که در سن پیرمردان و با چهره جوانان قیام کند و نیرومند باشد تا بدان&rlm;جا که اگر دستش را به سوی بزرگ&rlm;ترین درخت روی زمین دراز کند، آن را از جای برکند و اگر بین کوه&rlm;ها فریاد برآورد، صخره&rlm;های آن فروپاشد&raquo;.۱۲
۸- حضرت رضا(ع) در روایت دیگری، در پاسخ اباصلت هروی که از ایشان پرسید:
&laquo;نشانه&rlm;های قائم شما هنگام ظهور چیست؟&raquo; می&rlm;فرماید:&laquo;نشانه&rlm;اش این است که در سن پیری است، ولی منظرش جوان است، به گونه&rlm;ای که بیننده می&rlm;پندارد چهل ساله یا کمتر از آن است. نشانه دیگرش آن است که به گذشت شب و روز پیر نشود تا آنکه اَجَلش فرا رسد&raquo;.۱۳
۹- ابراهیم بن مهزیار نیز که به شرف ملاقات امام مهدی(ع) رسیده است، در بیان خصال آن امام می&rlm;گوید: &laquo;او جوانی نورس و نورانی و سپید پیشانی بود با ابروانی گشاده و گونه&rlm;ها و بینی کشیده و قامتی بلند و نیکو چون شاخه سرو. گویا پیشانی&rlm;اش ستاره&rlm;ای درخشان بود و برگونه راستش، خالی بود که مانند مشک و عنبر بر صفحه&rlm;ای نقره&rlm;ای می&rlm;درخشید. بر سرش، گیسوانی پرپشت و سیاه و افشان بود که روی گوشش را پوشانده بود. سیمایی داشت که هیچ چشمی برازنده&rlm;تر و زیباتر و با طمأنینه&rlm;تر و باحیاتر از آن ندیده است&raquo;.۱۴
۱۰- علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی که بیست مرتبه به شوق دیدار امام مهدی(ع) به حج مشرف شد و سرانجام نیز به توفیق دیدار آن حضرت دست یافت، در گزارش دیدار خود چهره و قامت دلربای امام را این&rlm;گونه توصیف می&rlm;کند:&laquo;[رخسار] او [در لطافت] مانند [گل&rlm;های] بابونه [و در رنگ، مانند ]ارغوان بود که بر آن شبنم نشسته و [شدت سرخی&rlm;اش را] هوا شکسته است. او در این حال، همچون شاخه درخت &laquo;بان&raquo;۱۵ یا ساقه ریحان [خوش&rlm;بو ]بود. نرم&rlm;خو، بخشنده، پرهیزکار و پیراسته بود. او میانه بالا بود، نه بسیار بلند قد و نه بسیار کوتاه قد. صورتی گرد، سینه&rlm;ای فراخ، پیشانی سفید و ابروانی به هم پیوسته داشت. بر گونه راست او خالی بود؛ چون دانه مشک که بر قطعه عنبر ساییده باشد.۱۶
گفتنی است بیشتر مشخصاتی که برای سیمای ظاهری امام مهدی(ع) ذکر شده، به طور مشترک، در روایات شیعی و سنی آمده است و از این جنبه اشتراک نظر زیادی میان فرق اسلامی وجود دارد.
ابراهیم پورحسین
ماهنامه موعود شماره ۱۰۹
پی&zwnj;نوشت&zwnj;ها:
۱- سید محمدتقی موسوی اصفهانی، مکیال المکارم فی فوائد الدعا للقائم(ع)، ترجمه: سید مهدی حائری قزوینی، چاپ
دوم: تهران، دفتر تحقیقات و انتشارات بدر، ۱۴۱۲ ه . ق، ج ۱، ص ۱۳۲٫
۲- &laquo;قسمتی از دعای عهد&raquo;، بحار الأنوار، ج ۹۹، ص ۱۱۱؛ شیخ عباس قمی، مفاتیح&rlm;الجنان.
۳- کمال الدین و تمام النعمة، ترجمه: منصور پهلوان، چاپ اول: قم، سازمان چاپ و نشر دارالحدیث، ۱۳۸۰، ج ۱، باب
۲۵، صص ۵۳۴ و ۵۳۵، ح ۱٫
۴- همان، ج ۲، باب ۳۸، ص ۱۱۸، ح ۷٫
۵- الکافی، ج۱، ص ۴۴۳٫
۶- بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۳۳۷، ح ۲۰۰٫
۷- همان، ج ۵۱، ص ۹۱٫
۸- همان، ص ۹۰٫
۹- همان، ص ۹۵٫
۱۰- رنگ عربی، گندم&rlm;گون یا سفید است. در برخی روایات وارد شده است که رنگ چهره امام مهدی(ع) همانند رنگ چهره پیامبر اکرم(ص)؛ یعنی سپید آمیخته به سرخی است.
۱۱- مراد از اندام اسرائیلی، اندام فرزندان یعقوب(ع) است که به داشتن قد بلند و اندام رشید مشهور بودند.
۱۲- بحار الأنوار، ج ۵۱، ص ۹۱٫
۱۳- کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، باب ۵۷، ص ۵۶۰، ح ۱۸٫
۱۴- همان، باب ۳۵، ص ۶۹، ح ۸ .
۱۵- همان، باب ۵۷، ص ۵۵۸، ح ۱۲٫
۱۶- کمال الدین و تمام النعمة، ج ۲، باب ۴۳، ص ۴۴۶، ح ۱۶٫
مطالب مرتبط

    در دل با آقایم
    تصاویری از روند بازسازی حرمین عسکریین (ع)
    سلام بر مهدی فاطمه
    نشانه های بسیار در نزدیک بودن ظهور امام زمان عج
    احساس خودت رو نسبت به امام زمان (عج) بیان کن
    اگه یه روز صبح از خواب پاشید و&hellip;
    غم شیعه ها امام زمان عج را آزار می دهد

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دعای فرج، دوای همه ی دردها</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/دعای-فرج-دوای-همه-ی-دردها</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/دعای-فرج-دوای-همه-ی-دردها</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;اعمال منتظران

&nbsp;


او به خاطر گناهان و به خاطر اعمال [بد] ما است که [بیش از] هزار سال در بیابان&zwnj;ها در به در و خائف است. سبب غیبت امام زمان(ع) خود ما هستیم. زیرا دستمان به او نمی&zwnj;رسد وگرنه، اگر در میان ما بیاید و ظاهر و حاضر شود چه کسی او را می&zwnj;کُشد؟ آیا جنّیان او را می&zwnj;کُشند یا ما انسان&zwnj;ها؟ ما پیشتر و در طول تاریخ ائمه(ع) امتحان خود را پس داده&zwnj;ایم! (گفتارهایی از آیت&zwnj;الله العظمی بهجت)


    اشاره: 

این گفتار، گوهرهای گران&zwnj;ارجِ پراکنده&zwnj;ای بوده که به همّت بعضی از شاگردان فقیه فرزانه، و پارسای صاحبدل حضرت آیت&zwnj;الله العظمی بهجت گردآوری شده و در چند جلد کتاب با عناوین &laquo;در محضر بهجت&raquo;، &laquo;فیضی از ورای سکوت&raquo; و&hellip; به چاپ رسیده است. این قلم به سائقة دوستی و عشق به اولیای حق، بیاناتی را که عمدتاً پیرامون اهمیت &laquo;دعا برای تعجیل در فرج&raquo; آن موعود مهربان بوده، به گونه&zwnj;ای متصل و مرتبط کنار هم قرار داده تا شکل گفتاری منسجم یافته است.
محور این گفتار را بیشتر، دعای خالصانه و تائبانه برای فرج و همچنین ناظر و حاضر دیدن آن حجّت حیّ موجود موعود به خود اختصاص داده است.
بهترین کار برای به هلاکت نیفتادن در آخرالزّمان، دعای فرج امام زمان(ع) است؛ البته دعایی که در همة اعمال ما اثر بگذارد. قطعاً اگر کسانی در دعا جدّی و راستگو باشند، مبصراتی (= دیدنی&zwnj;هایی) خواهند داشت. باید دعا را با شرایط آن خواند و &laquo;توبه از گناهان&raquo; از جملة شرایط دعا است.
مخصوصاً دعای شریف &laquo;عظم البلا و برح الخفا&raquo; را بخوانیم و از خدا بخواهیم که صاحب کار را برساند. با او باشیم. اگر رساند که رساند و اگر نرساند [حداقل] از کنار او دور نشویم. از رضای او دور نرویم. [امام زمان(ع)] حرف&zwnj;هایی [را] که ما با یکدیگر می&zwnj;زنیم، می&zwnj;داند. در هر حال برای تعجیل در امر فرج و رفع نگرانی&zwnj;ها و گرفتاری&zwnj;ها و نجات و اصلاح حال مؤمنین [این دعا] را بخوانیم: &laquo;اللّهمّ اکشف هذه الغمّـ［ عن هذه الامّـ［ بظهوره&raquo; خداوندا با ظهور حضرت حجّت(ع) این ناراحتی و نگرانی را از این امّت برطرف نما! تنها انتظار فرج کافی نیست &laquo;تهیّأ&raquo; (= آمادگی)، اطاعت و بندگی نیز لازم است؛ مخصوصاً با توجّه به قضایایی که پیش از ظهور امام زمان(ع) واقع می&zwnj;شود به حدّی که &laquo;ملئت ظلماً و جوراً&raquo;. خدا می&zwnj;داند که به واسطة ضعف ایمان بر سر افراد چه می&zwnj;آید. خدا کند که ظهور آن حضرت با عافیت مطلق برای اهل ایمان باشد و زود تحقّق پیدا کند.
ابتلائات شیعه امروز بسیار زیاد است. از ظلم و ستم و بلا و فشاری که بر سر اسلام و مسلمانان ـ به خصوص اهل ایمان ـ می&zwnj;آید، کارد به استخوان رسیده است. بیماری&zwnj;های مختلف و حوادث زیاد شده است. باید در مشاهد مشرّفه و مواقف مهمّه برای رفع ابتلائات شیعه دعا کرد و تضرّع نمود. ما باید از همه بخواهیم که متوسل شوند و دعا کنند و تضرّع نمایند تا بلکه فرجی حاصل شود. دعای فرج اگر موجب فرج عمومی نشود برای دعا کننده موجب فرج خواهد بود. ـ إن&zwnj;شاءالله ـ چنانچه در بعضی از روایات آمده: &laquo;دعا کنید که در آن فرج شماست&raquo;. برخی از مردم به مرحوم آقای شیخ حسنعلی تهرانی متوسل می&zwnj;شدند و نتیجه می&zwnj;گرفتند ولی متوجّه امام عصر(ع) نیستند. ما باید به بیش از اینها به امام عصر(ع)متوسل باشیم تا نتیجه بگیریم. اگر اهل ایمان، پناهگاه حقیقی خود ـ حضرت صاحب(ع) ـ را بشناسد و به آن پناه برند امکان ندارد که از آن ناحیه مورد عنایت واقع نشوند.
از مهم&zwnj;ترین دعاها، دعای فرج امام زمان(ع) است. همة مشکلات مردم و حکومت&zwnj;ها از غیبت آن حضرت است. برای رفع مشکلات اجتماعی و حوائج مردم باید همان&zwnj;طوری دعا کرد که انسان برای رفع مشکل خودش دعا می&zwnj;کند. دعا اگر دعا باشد تأثیر خواهد کرد&raquo;.
دعای تعجیل فرج، دوای دردهای ماست. در روایت است که در آخرالزمان همه هلاک می&zwnj;شوند، مگر کسانی که برای فرج دعا کنند. &laquo;إلّا من دعا بالفرج&raquo;. ائمه(ع) ما با این بیان، خیلی به اهل ایمان و شیعیان عنایت کرده&zwnj;اند تا خود را بشناسند. یعنی اگر برای فرج دعا می&zwnj;کنید علامت آن است که هنوز ایمانتان پابرجاست. [معصومین(ع)] فرموده&zwnj;اند: در آخرالزمان این دعای فرج را که دعای &laquo;تثبیت در دین&raquo; است بخوانیم: &laquo;یا الله، یا رحمان، یا رحیم یا مقلّب القلوب، ثبّت قلبی علی دینک&raquo; در زمان غیبت به خواندن دعای &laquo;اللّهمّ عرّفنی نفسک&hellip;&raquo; سفارش شده است. به حجّ که می&zwnj;روید اهمّ حاجات را از خدا بخواهید و آن فرج حضرت ولیّ&zwnj;عصر(ع) است که فرج بشریّت است. بعد از آن نابودی حکومت&zwnj;های فاسد و جائر را بخواهید. خدا کند راهی برای &laquo;شرح صدر&raquo; پیدا کنیم که به واسطة رئیس و [سَروَرمان] تحیّر قلبی&zwnj;مان برطرف شود. &laquo;فرج&raquo; ولو یک ساعت باشد، بعد از آن روشنایی است ائمه(ع) ما این مطلب را با ما اتمام حجّت کرده&zwnj;اند و فرموده&zwnj;اند: &laquo;برای فرج بسیار دعا کنید&raquo;، البته نه با لقلقة زبان. خود امام در مسجد سهله، جمکران، در خواب و بیداری در گوش افرادی از دوستانش بدون اینکه او را ببیند، فرموده است: &laquo;فرج من نزدیک است، دعا کنید&raquo; یا به نقلی فرموده: &laquo;فرجم نزدیک شده دعا کنید &laquo;بداء&raquo; حاصل نشود&raquo;. چه مصائبی بر امام زمان(ع) که مالک همة کرة زمین است وارد می&zwnj;شود. آن حضرت در چه حالی هستند و ما در چه حالی! او در زندان است و خوشی و راحتی ندارد و ما چقدر از مطلب غافلیم و توجه نداریم. کسانی که در خواب و بیداری تشرّف حاصل نموده&zwnj;اند از آن حضرت شنیده&zwnj;اند که فرموده است: &laquo;برای تعجیل فرج من زیاد دعا کنید&raquo;. خدا می&zwnj;داند تعداد این دعاها باید چقدر باشند تا مصلحت ظهور فراهم آید. باید دعا را با شرایط آن انجام داد و توبه از گناهان از جمله شرایط دعا است. چنان&zwnj;که فرموده&zwnj;اند: &laquo;دعاء التائب مستجاب&raquo; نه اینکه برای تعجیل فرج دعا کنیم [در حالی که] کارهایمان برای تبعید (= به تأخیر انداختن و دور کردن) آن حضرت باشد.
خدا چه صبری داده به حضرت غایب(ع) که هزار سال می&zwnj;بیند بر سر مسلمان&zwnj;ها چه بلاهایی می&zwnj;آید و خود آنها چه بلاهایی بر سر هم می&zwnj;آورند و همه را تحمّل می&zwnj;کند. امیدواریم خداوند برای یک مشت شیعة مظلوم، صاحبشان را برساند زیرا در عالم چنین سابقه نداشته و ندارد که رئیس و رهبری از مریدان و لشکرش این قدر غیبت طولانی داشته باشد. چه باید گفت؟ معلوم نیست تا کی! در تمام امّت&zwnj;های گذشته مقدّر شده است ولی در هیچ امّتی چنین غیبتی با وقتِ نامعلوم و غیر مقدّر اتفاق نیفتاده است.
اگر بدانیم دعای ما اثر دارد و باز دعا نکنیم، مقصرّیم. حضرت غایب(ع) عجب صبری دارند! با اینکه از تمام آنچه که ما می&zwnj;دانیم یا نمی&zwnj;دانیم اطّلاع دارد و از همة امور و مشکلات و گرفتاری&zwnj;های ما باخبر است.
خود حضرت مهدی(ع) هم منتظر روز موعود است و خودش می&zwnj;داند که چه وقت ظهور می&zwnj;کند. اینکه گفته می&zwnj;شود آن حضرت وقت ظهورش را نمی&zwnj;داند، درست نیست. دعای تعجیل فرج دوای همة دردهای ماست. می&zwnj;پرسند: &laquo;چرا این همه دعا می&zwnj;کنیم مستجاب نمی&zwnj;شود؟&raquo; [پاسخ این است:] شرط استجابت دعا، توبه است. لذا ملائکه می&zwnj;گویند: چرا دعا را با شرطش ـ که توبه باشد ـ به جا نمی&zwnj;آورید تا مستجاب شود؟ ما باید امام زمان(ع) را حاضر فرض کنیم. هرجا می&zwnj;رود، برویم و می&zwnj;توانیم! ولی گویا نمی&zwnj;خواهیم در راه رضای آن حضرت باشیم، نه اینکه رضای آن حضرت را نمی&zwnj;دانیم یا نمی&zwnj;توانیم تحصیل کنیم. مهم&zwnj;تر از دعا برای تعجیل فرج، دعا برای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار آن حضرت تا ظهور او می&zwnj;باشد. اگر ظهور آن حضرت نزدیک باشد، باید هر کس خود را برای آن روز مهیّا سازد از جمله آنکه از گناهان توبه کند. همین توبه باعث می&zwnj;شود که این همه بلاهایی که بر سر شیعه آمده، از سر شیعه رفع و دفع گردد.
آقایی که زیاد به مسجد جمکران می&zwnj;رود، می&zwnj;گفت: &laquo;امام زمان(ع) را در مسجد جمکران دیدم به من فرمود: &laquo;به دل&zwnj;سوختگان ما بگو برای ما دعا کنند&raquo;. او هزار سال است که زندانی است. لذا هر کسی که برای حاجتی به مکان مقدّسی مانند مسجد جمکران می&zwnj;رود باید که اعظم حاجت (= بزرگ&zwnj;ترین خواسته) نزد آن &laquo;واسطة فیض&raquo; ـ یعنی فرج خود آن حضرت ـ را از خدا بخواهد. حضرت غایب(ع) دارای بالاترین علوم است و &laquo;اسم اعظم&raquo; پیش از همه در نزد خود آن حضرت است، با این&zwnj;همه به هر کس که در خواب یا بیداری به حضورش مشرّف شده، فرموده است: &laquo;برای من دعا کنید&raquo;. در حالی که [امام زمان(ع)] مُرده را زنده می&zwnj;کند، خود در زندان وسیع [دنیا] به سر می&zwnj;بَرد. امّا در مورد خود حق ندارد، هرچند برای دیگران ـ مخصوصاً در امور فردی ـ عنایت خاصّی دارد امّا در امور اجتماعی که مربوط به خود آن حضرت است، خیر! خدا کند ارتباط شیعه و اهل ایمان، با امام زمان(ع) قوّت بگیرد تا در مقام صبر، صبر و تحمّل کنند. [یقیناً] دعا در امر تعجیل فرج آن حضرت مؤثر است، امّا نه لقلقة زبان و &laquo;عجّل فرجه&raquo; خشک و خالی. دعای فرج مثل نماز نافله، عمل مستحبّی است. یعنی راستی وجدّی از غیبت امام متأثر باشیم و از خدا بخواهیم که فاصلة هزار و چندصد ساله را که میان مردم و &laquo;واسطة فیض&raquo; افتاده است، برطرف شود و به پایان برسد. دعای باحالِ حُزن و اندوه و با تأثر قلبی از مردم واقع نمی&zwnj;شود. اگر می&zwnj;شد، قطعاً وضع این&zwnj;طور نبود. راه خلاص از گرفتاری&zwnj;ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولیّ&zwnj;عصر(ع) آن هم با خلوص و صدق نیّت و همراه با توبه تا رابطة ما با ولیّ&zwnj;امر و امام زمان(ع) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد و قوّت رابطة ما با ولیّ&zwnj;امر(ع) هم در اصلاح نفس است.



    امام زمان(ع) ناظر اعمال ما 

چیزی که باعث شرمندگی و خجالت&zwnj;زدگی ما می&zwnj;شود این است که امام زمان(ع) همه چیز را می&zwnj;داند و همه چیز را می&zwnj;شنود. معصومین(ع) &laquo;عین الله الناظرة و اذن الله السامعه الواعیه&raquo; [= یعنی چشم بینا و گوش شنوای خداوند] هستند. اگر حرفی زده می&zwnj;شود حتی قبل از آنکه دیگران و کسانی که در مجلس هستند، بشنوند، آنها می&zwnj;شنوند. چرا کاری نمی&zwnj;کنید که همیشه خودتان را پیش آن حضرت ببیند؟ [اگر] ما او را نمی&zwnj;بینیم، او که ما را می&zwnj;بیند. پس چرا این&zwnj;قدر دوریم؟ آیا نباید توجه داشته باشیم که ما رئیسی داریم که بر احوال ما ناظر است؟ وای بر احوال ما اگر در کارهایمان او را ناظر نبینیم و یا او را در همه&zwnj;جا ناظر ندانیم! با وجود اعتقاد به داشتن رئیسی که &laquo;عین الله الناظر＼&raquo; است آیا می&zwnj;توانیم از نظر الهی فرار کنیم یا خود را پنهان کنیم؟ چه پاسخی خواهیم داد؟
چقدر سخت است اگر برای ما این امر ملکه نشود که در هر کاری که می&zwnj;خواهیم اقدام کنیم و انجام دهیم ابتدا &laquo;رضایت&raquo; و &laquo;عدم رضایت&raquo; او را در نظر نگیریم و رضایت و خشنودی او را جلب ننماییم! ما باید رضا و میل امام زمان(ع) را در کارها به دست آوریم. در امور اجتماعی نباید به دیگران نگاه کنیم و از این و آن پیروی کنیم. زیرا این افراد معصوم نیستند، هرچند بزرگ و بزرگوار باشند. اگر در راه امام عصر(ع) باشیم چنانچه به ما بد و ناسزا هم بگویند نباید ناراحت شویم بلکه هم&zwnj;چنان باید در آن راهِ حق و حقیقت ثابت&zwnj;قدم و استوار باشیم.
انصاف این است که در زمان نزدیک به ظهور که ظلم فراگیر می&zwnj;شود به افرادی که در دین و ایمان باقی می&zwnj;مانند، عنایات و الطاف خاصّی می&zwnj;شود تا از دین خارج نشوند. زیرا حضرت ولیّ&zwnj;عصر(ع) تکیه&zwnj;گاه مردم است و کسانی که تکیه&zwnj;گاهشان امام باشد، کوهِ ایمانند. ما اهل علم در هر حال باید به وظیفة خود عمل کنیم. نوکرهای امام زمان(ع) عموماً باید عمل به وظیفه کنند، توسلات را هم داشته باشند.



    راه&zwnj;های ارتباط با امام عصر(ع)

راه ایجاد و ارتباط با اهل بیت(ع) و مخصوصاً حضرت ولیّ&zwnj;عصر(ع) عبارت است از &laquo;معرفت خداوند متعال&raquo; و بعد &laquo;اطاعت محض از پروردگار&raquo;. این دو، موجب حبّ به خداوند و محبّت نسبت به همة کسانی که خداوند آنها را دوست می&zwnj;دارد؛ مثل انبیا و اوصیا ـ مخصوصاً علاقه و ارتباط با محمّد و آل محمّد(ع) ـ می&zwnj;شود که نزدیک&zwnj;ترین آنها به ما حضرت صاحب&zwnj;الامر(ع) است.
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولیّ&zwnj;عصر(ع) تشرّف حاصل کند. بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز و سپس توسل به ائمه(ع) بهتر از تشرّف باشد، زیرا هرجا که باشیم آن حضرت می&zwnj;بیند و می&zwnj;شنوند. ضمناً عبادت در زمان غیبت افضل از عبادت در زمان حضور است و زیارت هر کدام از ائمه اطهار(ع) مانند زیارت خود حضرت حجّت(ع) است.
در زمان غیبت عنایات و الطاف امام زمان(ع) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده. باب بقا و حضور کلّاً مسدود نیست، بلکه اصل &laquo;رؤیت جسمانی&raquo; را هم نمی&zwnj;شود انکار کرد. ما در دریای زندگی در حال غرق شدن هستیم. دستگیری &laquo;ولیّ خدا&raquo; لازم است تا سالم به مقصد برسیم. باید به ولیّ&zwnj;عصر(ع) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد همراه خود ببرد.
کجا رفتند کسانی که با صاحب&zwnj;الزّمان(ع) ارتباط داشتند؟ ما خود را بیچاره کرده&zwnj;ایم که قطع ارتباط نموده&zwnj;ایم و گویا هیچ چیز نداریم. اگر بفرمایید: به آن حضرت دسترسی نداریم؟ جواب شما این است که چرا به انجام واجبات و ارتکاب محرّمات ملتزم نیستید. او به همین امر از ما راضی است. ترک واجبات و ارتکاب محرّمات، حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است.
تنها پیدا کردن و دیدن آن حضرت(ع) مهم نیست. زیرا دیدن آن حضرت در عرفات یا در جای دیگر که همیشه میسور نمی&zwnj;شود و ممکن نیست. [امّا] اگر مشرّف شدید به آن حضرت نگویید که از خدا برای من زن، خانه، دفع فلان بیماری یا امراض به&zwnj;خصوص و&hellip; بخواه. زیرا اینها چندان اهمیت ندارد. همچنین آقای دیگری گفت: در اعتکاف مسجد کوفه آن حضرت را در خواب دیدم که به من فرمود: اینهایی که به اینجا آمدند از مؤمنین خوب هستند ولی هر کس حاجتی دارد و برای برآورده شدن حاجت خود آمده است مانند خانه، فرزند. و هیچ&zwnj;کدام برای من نیامده&zwnj;اند. مطلب همین&zwnj;طور است. هر کدام در فکر حوائج شخصی خود هستیم و به فکر آن حضرت نیستیم.
هر کسی باید به فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با حضرت حجّت(ع) و فرج شخصی خویش پیدا کند؛ خواه ظهور و فرج آن حضرت دور باشد یا نزدیک. عده&zwnj;ای بوده&zwnj;اند که گویا حضرت غایب در پیش آنها حاضر و ناظر بوده است. آن حضرت آن&zwnj;قدر به ما نزدیک و از حال ما باخبر است امّا ما از او غافل و بی&zwnj;خبریم و می&zwnj;پنداریم که دوریم! حیف که ما قدردانِ نعمتِ ولایت نیستیم.
حاج محمّدعلی فشندی(ره) هنگام تشرف به محضر حضرت صاحب(ع) عرض می&zwnj;کند: مردم دعای توسل می&zwnj;خوانند و در انتظار شما هستند و شما را می&zwnj;خواهند و دوستان شما ناراحتند. حضرت می&zwnj;فرماید: دوستان ما ناراحت نیستند! کسانی که منتظر فرج هستند که برای خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه برای برآوردن حاجات شخصی خود. آری! تشنگان را جرعة وصال و شیفتگان جمال را آب حیات و معرفت می&zwnj;دهند. آیا ما تشنة معرفت و طالب دیدار هستیم و آن حضرت آب نمی&zwnj;دهد با آنکه کارش دادرسی به همه است و به مضطرّان عالم رسیدگی می&zwnj;کند؟!
آن حضرت از چشم ظالمان محجوب (= پنهان) است. &laquo;المحجوب عن اعین الظالمین&raquo; امّا کسانی که نه ظالمند و نه رفیق ظالمند و نه با ظالمان معاشرند و نه در خانه و محلّة ظالمان هستند، آن حضرت از دیدة آنها محجوب نیستند. ثانیاً دیدن با چشم موضوعیت ندارد بلکه طریق و وسیله&zwnj;ای است برای حصول یقین. اگر آدم از پشت پرده، صدایی را شنید و بودن گوینده&zwnj;ای را یقین کرد و او برای ما خبرهایی داد که مطابق با واقع شد، [ما] به وجود گوینده، یقین پیدا می&zwnj;کنیم هرچند چشمانمان او را نبیند. ثالثاً همین دیدن را خیلی از بزرگان علمای ما هم ادّعا کرده&zwnj;اند، که اگر بگوییم آنها دروغگو بوده&zwnj;اند، دیگر معلوم است که ما در چه حالی هستیم.



    چرا حضرت بیمناک و خائف هستند؟ 

در زیارت حضرت غایب(ع) وارد شده است: &laquo;السلام علیک ایّها المهذّب الخائف&raquo; [= سلام بر تو ای آراستة بیمناک]. با اینکه انسان خائن، خائف است &laquo;الخائن خائف&raquo; و شخص مهذّب و بی&zwnj;گناه و پاک، از کسی بیم ندارد؛ امّا آن حضرت با آن حریم پاک، از اظهار (و نشان دادن خود) خائف است. او به خاطر گناهان و به خاطر اعمال [بد] ما است که [بیش از] هزار سال در بیابان&zwnj;ها در به در و خائف است. سبب غیبت امام زمان(ع) خود ما هستیم. زیرا دستمان به او نمی&zwnj;رسد وگرنه، اگر در میان ما بیاید و ظاهر و حاضر شود چه کسی او را می&zwnj;کُشد؟ آیا جنّیان او را می&zwnj;کُشند یا ما انسان&zwnj;ها؟ ما پیشتر و در طول تاریخ ائمه(ع) امتحان خود را پس داده&zwnj;ایم!
شاید از بعضی از روایات استفاده شود که عمر حضرت حجّت(ع) در پس از ظهور زیاد نباشد. لذا بعضی از منتظران حضرتش از این جهت ناراحتند، امّا فکر نمی&zwnj;کنند که یک روز [حکومت و زندگی با آن حضرت] به سال&zwnj;ها می&zwnj;ارزد.
دعا می&zwnj;کنیم که خداوند کام ما شیعیان را با فرج امام زمان(ع) شیرین گرداند!
&nbsp;
ماهنامه موعود شماره ۹۴
عبدالحسن ترکی
مطالب مرتبط

    ویژه نامه نیمه شعبان
    اعمال شب&zwnj;های قدر
    وظایف شیعیان در عصر غیبت
    روزه رجب عذاب قبر را از بین می&zwnj;برد &ndash; لیلة الرَّغائب
    نماز شب

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>موضوع آغاز امامت ولی عصر (عج)</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/موضوع-آغاز-امامت-ولی-عصر-عج</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/موضوع-آغاز-امامت-ولی-عصر-عج</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;


نهم ربیع الاول ۲۶۰ هجری قمری به عنوان روز نخست امامت ولی عصر (عج) از جهات متعددی دارای اهمیت است، این روز ضمن اینکه در زمان خود به عنوان مهمترین رویداد جامعه اسلامی تلقی می شد در تمامی سالروزهای یازده قرن گذشته نیز از همان اعتبار و اهمیت برخوردار بوده است چراکه وقوع آن در زمان خود حاوی پیام های متعددی برای حکومت و جامعه مسلمین بود.
بررسی تاریخ نشان می دهد اگر موضوع آغاز امامت ولی عصر (عج) به مانند سایر امامان مطرح می شد به یقین یا جامعه از پذیرش یا باور آن سرباز می زد و یا حکومت های زورمدار حاکم بر امت اسلام از وقوع آن جلوگیری می کرد.
از این جهت بستر چگونگی آغاز امامت ولی عصر (عج) سالها پیش از تولد و حتی با چگونگی معرفی امامان دهم و یازدهم آماده سازی شد تا در نهایت حیله های دشمنان در مقابله با اصل امامت کارساز نشود و عقاید سست بسیاری از مسلمانان آن زمانه نیز از باور امامت آخرین منجی عاجز نشوند.
سیر مظلومیت امامت از حضرت علی (ع) آغاز شده بود که در مسیر خود صلح مظلومانه و تحمیلی امام حسن مجتبی(ع) و قیام خونین اباعبدالله الحسین(ع) را نیز تجربه کرده و در پس دو قرن نتیجه ای را رقم زده بود که ناگزیر موضوع امامت حضرت حجت (عج) را متمایز می کرد و تدبیری دیگر را می طلبید و از این جهت اراده خداوند برای امامت حضرت مهدی (عج) در غیبت، انتظار و ظهور قرار گرفت به همین جهت توجه به تاریخ و چگونگی آغاز امامت آن حضرت در حکومت اسلامی هم یک ضرورت و هم یک تکلیف است.
امام دوازدهم شیعیان، حجَة ابن الحسن المهدی عجل الله فرجه الشریف، در شب جمعه نیمه شعبان سال ۲۵۵ قمری ولادت یافت، از آن زمان تا سال ۲۶۰ قمری که پدر بزرگوارش امام حسن عسکری(ع) به شهادت رسید، همواره در نهان می زیست و جز معدودی از خواص اصحاب پدرش، کسی و خصوصاً دستگاه جائر خلفای عباسی از زنده بودن و احوال او آگاهی نداشتند.
در روز شهادت امام عسکری(ع) یعنی روز هشتم ماه ربیع الاول، که عده ای از مردم برای مراسم تشییع و خاکسپاری آن حضرت آمده بودند، در انظار ظاهر گردید و عموی خود، جعفر کذاب را که آماده نمازگزاردن بر پیکر امام یازدهم شده بود، به کنار زد و بر پیکر مطهر پدر نماز گزارد.
همین که این خبر در شهر منتشر گردید، ماموران المعتمد، خلیفه عباسی، به خانه امام عسکری(ع) هجوم آوردند تا مهدی(ع) را بیابند و گردن زنند، امام دوازدهم، به امر خداوند حکیم، از انظار غایب شد و دوران غیبت صغری آغاز گردید که تا سال ۳۲۹ قمری ادامه داشت.
با بررسی تاریخ عصر غیبت صغری تردیدی باقی نمی ماند که حرکت امام عصر(عج) در نماز گزاردن بر پیکر پدر بزرگوارش و برخورد با عمویش جعفر پسر امام هادی(ع) و برادر امام حسن عسکری(ع) در این مسیر در راستای اعلان عمومی آغاز امامت ایشان صورت گرفته زیرا در مهمترین رویداد دنیای اسلام در آن روز حضرت مهدی(عج) به عنوان پیش نماز، بر پیکر پدرش نماز خواند تا اصلح بودن خود بر مدعیان را اعلام و مسیر سبز حرکت امامت را از انحراف مصون نگه دارد.
نه فقط امروز بلکه در طول تمام سالیان یازده قرن گذشته از دوران انتظار اهمیت اعلام عمومی و رسمی روز آغاز امامت ولی عصر(عج) از اهمیت بسیار والایی برخوردار بوده است و این اعلام رسمی و عمومی باید با استفاده از تمام قابلیتها باشد.
در عصر حاضر و در دوران انقلاب اسلامی انتظار از حکومت برای اعلان عمومی این رویداد به بهترین وجه و رسمی ترین صورت انتظاری است که از عمق معارف مهدوی برخاسته است.
در این میان استفاده از ابزارهای مختلف از سوی حکومت برای تبیین ضرورت غیبت و ویژگی های امامت ولی عصر(عج) نه تنها یک ضرورت بلکه به عنوان تکلیفی بر منتظران مورد درخواست از نظام اسلامی است.
نکته ای که بسیاری مواقع مورد اشکال برخی واقع می شود این است که چه ضرورتی دارد پس از سالروز شهادت امام حسن عسگری(ع) جشنی بزرگ و شاد برپا شود؟
اگر بپذیریم که برپایی جشن ها و مراسم های شادی برای انتقال پیام امامت و ولایت است و در راستای تحقق توسعه فرهنگ مهدوی صورت می پذیرد بسیاری از این انتقادات پاسخ داده خواهد شد.
در حقیقت برپایی جشن های مهدوی در سالروز آغاز امامت ولی عصر(عج) به منظور بهره&zwnj;مندی هرچه بهتر از ابزار جشن و در سایه آن هنر و شاخه های مختلف اطلاع رسانی است تا در این مسیر توده ها و آحاد ملت بتوانند در مجالس مهدوی با معارف اهل بیت(ع) به ویژه حضرت مهدی(عج) آشنا شوند و جشن تنها قالب و ابزاریست برای انتقال پیام.
ناگفته پیداست در صورتی که امام عصر(عج) در زمان شهادت پدرش در بین عموم به اعلان عملی ولایت خود نمی پرداخت مسیر امامت دچار انحراف می شد و امروز نیز هویداست که در صورت فقدان برنامه ریزی برای جاری ساختن پیوسته معارف غیبت، انتظار و ظهور دچار غفلت عمومی جامعه خواهیم شد.
همانگونه که اکنون برخی از جشن های غربی در حال ریشه دوانیدن در فرهنگ اسلامی جامعه هستند و در تقابل با آن برخی روزهای بزرگ اسلامی نیز آرام آرام فقط در صفحات تاریخ باید جستجویشان کرد که این خود تذکری جدی بر نظام اسلامی است تا دریابد حرکت خزنده تهاجم فرهنگی این بار نه در لباس ظاهر بلکه در هاله ای از توطئه و تزویر در زیر پوست فرهنگ اسلامی در حال رخنه است که این روزها جشن ولنتاین غربی ها نمونه بارز آن شده است.
در سه دهه گذشته از وقوع انقلاب اسلامی و بویژه در دهه سوم آن شاهد حرکت های بنیادی در عرصه توسعه فرهنگ مهدویت در کشور بوده ایم بگونه ای که امروزه شاهد تاسیس و فعالیت دهها نهاد و موسسه با محوریت فعالیت های مهدوی هستیم.
رویکرد نظام اسلامی به برجسته سازی معارف مهدوی و حمایت از آن به عنوان یک راهبرد در جهانی سازی از سوی دنیای اسلام و نیز ایجاد بسترهای تبیین ابعاد آن در جهانی شدن اسلام ناب محمدی انتظاراتی را نیز ایجاد کرده که از آن جمله اعلام رسمی شدن عید آغاز امامت ولی عصر(عج) است که به نظر می رسد تبدیل شدن آن به عنوان جشنی رسمی در نظام اسلامی ضمن مقابله با برخی جشن های بی پایه که ریشه در فرهنگ غرب دارد بر گسترش و تحکیم فرهنگ اسلامی خواهد افزود.
منبع : آینده روشن
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نکته های قرانی داستان هابیل وقابیل</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/نکته-های-قرانی-داستان-هابیل-وقابیل</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/نکته-های-قرانی-داستان-هابیل-وقابیل</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;1.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ملاک پذیرش اعمال ، تقواست .{ماىده &quot;27 }
2.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تقوا و خدا پرستی ، عامل باز دارنده از گناه در حساس ترین حالت هاست . {ماىده &quot;28 }
3.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; انحراف های بشر، بیشتر از ناحیهی نفس پرستی و نفع پرستی است .
4.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هابیل مردی با صفا و فداکار ، و قابیل مردی تاریک دل ، بخیل و حسود بود . در نتیجه ، انحراف ها و تبه کاری ها به صورت تدریجی در انسان نفوذ&nbsp;&nbsp;&nbsp; می کند&nbsp; ، نه به صورت دفعی . برای مثال ، برای الوده شدن جوان به مواد مخدر، مواردی وجود دارد که سر انجام به صورت یک معتاد سخت و بی نوا در می اید 
5.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اصل ، تقرب به خداوند است ، نه قربانی ؛ قربانی هر چه می خواهد باشد .{ماىده &quot; 27 }
6.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در پذیرفتن یا نپذیرفتن عمل نزد خداوند ، انگیزه ، روحیه و خصلت&nbsp; ها مؤثر ند . 
7.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثواب ، فقط به اعتبار ظاهر عمل نیست ، بلکه انچه اساس است ، نیت و انگیزه عمل است.
8.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خدای سبحان در ان روز ، کلاغی را فرستاد تا به بشر چیز&nbsp; هایی را بیا موزد .پس معلم بشر ، خدای تعالی است و سر نخ همه ی امور در دست اوست . 
9.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; انسان همواره در حال اموختن باشد گر چه از حیوانات . پس اصل اموختن و. یاد گیری است&nbsp; از هر کسی و هر کجا باشد .
10.&nbsp; حسد ،مرز خانواده و عواطف خویشاوندی را در هم می شکند. با توجه به این که حسادت قابیل ، سبب نادیده گرفتن عاطفه برادری اش با هابیل شد . 
11.&nbsp;&nbsp; انگیزه بسیاری از خلاف کاری ها&nbsp; مسىله حسد ، چهقدر ناگوار است که حتی به خاطر ان ، برادر دست به خون برادر می الاید . 
12.&nbsp; جنگ میان حق و باطل و ستم گری ، در طول تاریخ بوده است . &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>هابیل وقابیل</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/هابیل-وقابیل</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/هابیل-وقابیل</guid>

<description><![CDATA[
داستان هابیل و قابیل به روایت قران کریم 
بخوان بر ایشان به راستی ، بی فزون و کاستی ، قصه ی دو پسر آدم : قابیل و هابیل . چون هر دو قربان کردند به نام مَلِک جلیل : قابیل به بندی از کشت خویش و هابیل را گوسفندی از رمه خویش ، فربه و گران مایه .پذیرفته شد از یکی از ایشان و آن هابیل بود و پذیرفته نشد از آن دیگری و آن قابیل بود . گفت قابیل : هر اینه بِکُشَمَت ای هابیل ! تا مردان چون ما را بینند نگویند که این یکی ان است که قربانی وی مقبول شده است و ان دیگری ان است که قربان ان مردود شده&nbsp; است ، و وی مخذ ول شده است . هابیل گفت : خدای تعالی قربان کسی را پذیرد که او راه تقوا گیرد .{ماىده:27 } 
اگر تو دست دراز کنی به من تا بکشی مرا ، من باری به تو دست دراز نکنم تا بکشم تورا ؛ چه، من میترسم از خدامند تعالی که عالم را آفریدگار ، وی است و عالم و عالمیان&nbsp; را پروردگار ، وی است .{ماىده :28 } 
من می خواهم&nbsp; تا تو بهگناه من و گناه مخالفت خود به سوی خدا باز گردی تا از اهل اتش جهنم شوی ، وان اتش جزای ستمکاران است 
{ماىده : 29 } 

ان گاه ،پس از این گفت و گو هوای نفس قابیل اورا به کشتن&nbsp; برادرش ترغیب کرد و وی او را به قتل رساند و بدین سبب از زیان کاران گردید{ماىده :30 }
ان گاه خداوند کلاغی را بر انگیخت که زمین رابه چنگال گود میکرد ، تا به او نشان دهد که چگونه مرده برادرش را زیر خاک پنهان کند&nbsp; قابیل گفت &quot; وای بر من ! ایا من عاجز تر از انم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادرم را زیر خاک پنهان کنم ؟!&quot; پس او از این کار سخت پشیمان گردید {ماىده :31 } 
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنان شهیده</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/زنان-شهیده</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/زنان-شهیده</guid>

<description><![CDATA[
شرحی بر مظلومیت شهدای زن

پدید آورنده : فریبا انیسی ، صفحه 54



    
        
            
            &nbsp;
            گزارشی از کنگره بین المللی بزرگداشت شهدای زن و یادی از زنان شهید
            &nbsp;
            &nbsp;
            &nbsp;
            همیشه گفته اند و می گویند زنان نیمی از جمعیت کره زمین را تشکیل می دهند.
            نیمی از خلقت، اما بیش از نیمی از رنج تولد و تقریبا تمام رنج رشد بر دوش های آنان است.
            رنج بودن در وجود آنها شیرین است شیرینی یک تولد را در تک تک سلول های خود حس می کنند، همراه او بارور می شوند تا او را به ثمر برسانند.
            اما وقتی صحبت از رنج و از الگوی صبر و استقامت می شود، زن ها یا حضوری ندارند و یا حضور کمرنگ آنها در پس زمینه ای سرد و ساکت به نمایش گذاشته می شود.
            نمونه بزرگ این فراموشی، عاشوراست. گویی قبل از عاشورا هیچ زنی وجود ندارد مگر زینب(س) که آن هم برادر و برادرزاده ها دورش را می گیرند و او را بر محمل می نشانند. هیچکس از تفسیر سوره های قرآن او نمی گوید و از علم او و از کلاس های علم آموزی به دختران و زنان مدینه و ...
            
        
    


حضور کمرنگ او در صحنه عاشورا همیشه ناظر است، برادر دلگرمش می کند، امید می دهد و وصیت ها را یادآور می شود.
بعد از عاشورا، در کوفه، کوفه تا شام، در شام، شام تا مدینه، در مدینه و ... نقش ها کوتاه است و لحظه ای، مرگ جانکاه دخترکی در خرابه، اشعار ام البنین و ...
چند نفر را می شناسید که از دختری نام ببرند که پدرش در روز مسلمانی اش، حکم ولایت شهرش را به دست آورد و در همان روز حضرت علی(ع) سه دختر او را برای خودش و حسنین خواستگاری کرد.
دختری که امام حسین(ع) دیدن روی او و بودن در خانه او را مایه آرامش می خواند.
و دختری که تنها یک سال بعد از امام حسین(ع) و شهادت جانسوز ایشان زنده بود و در این یک سال زیر سقف نیاسود؛ زیرا که رهبرش، امامش و همسرش در صحرای تفتیده جان باخته بود. او رباب بود.
دست راست حضرت زینب(س) در تمام راه؛ تا مدینه.
به راستی از دیگر زنان عاشورایی چه می دانیم؟ از سکینه، از فاطمه دختران امام حسین(ع)؛ از رقیه، حمیده، کبشه، ماریه، حسنیه، دلیله، فکیهه قمری و ...
آیا کسی می داند مادر علی اکبر(ع) از بنی امیه بود. با آن رابطه قوی خونی در قبایل عرب که شمر را وا می دارد شب عاشورا، امان نامه برای حضرت عباس(ع) و برادرانش ببرد، چرا از مادر علی اکبر(ع) با آن نسب نزدیک به بنی امیه یاد نمی شود؟ همین هاست که قلب ها را به درد می آورد. اما از یاد نبریم که همین ها به دل هزاران زن آرامش می دهد که زنان همواره مظلوم واقع شده اند از عاشورا تا به حال ... .
&nbsp;
زنان شهیده
در عرصه عاشورا، عروس تازه مسلمان وهب، شهید می شود گرچه همیشه از مادر شیردل وهب، قمری، که سر بریده وهب را به میدان پرتاب می کند و ضارب وهب را با آن از بین می برد، به طعنه یاد می شود. حتی وقتی از او به عنوان زنی که با نیزه قصد دفاع از حرم اهل بیت(ع) را داشت، یاد می شود کلام، زمزمه وار می شود. اما نام عروس وهب که با نیزه دشمن و بالای سر همسرش کشته می شود در لابه لای صفحات تاریخ پنهان می ماند.
در ایران اسلامی طی پنجاه سال اخیر، شاهد رشادت و مقاومت زنان زیادی بوده ایم که نام نیک آنها در صفحات تاریخ پنهان مانده است و یاد آنها به فراموشی سپرده شده است. &laquo;کنگره شهدای زن&raquo; با نیت بزرگداشت زنان شاهد کمال یافته از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران برگزار می شود به این قصد که غباری از نام و یاد تاریخ سازان بزداید.
در دهه فجر 1386 نخستین کنگره بین المللی بزرگداشت شهدای زن در تالار وحدت برگزار گردید.
در ابتدا دکتر دهقان ؛ ریاست بنیاد شهید و امور ایثارگران اهداف کنگره را به شرح زیر اعلام کرد: تبیین نقش شهدای زن در انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و تداوم آن و نهضت های اسلامی، تجلیل از شهدا و ایثارگران زن و خانواده های آنها، معرفی زنان شهید به عنوان الگو به جامعه، به ویژه نسل جوان در سطح داخلی و بین المللی، زنده نگه داشتن مفاخر ارزشی و اسلامی برای مقابله با تهاجم فرهنگی، فرهنگ سازی، هنجارسازی و نهادینه کردن تجلیل و تکریم از ایثارگران به ویژه زنان شهیده و ایثارگر و ... .
جناب آقای دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور محترم نیز در این کنگره ضمن تقدیر و تشکر از برگزارکنندگان همایش اعلام کرد: خداوند انسان را آفرید تا ظرف تجلی صفات او باشد. انسان را آفرید تا آینه و انعکاس خدا باشد و در بین زن و مرد زن را آینه تمام زیبایی ها قرار داد. اگر خداوند متعال زن را خلق نمی فرمود هیچ آینه ای و هیچ بستری برای تجلی زیبایی ها و زیبایی خدا وجود نداشت.
ویژگی هایی که خداوند متعال در زنان قرار داده بهترین و والاترین است. زن مظهر عشق و محبت است. اگر زن نبود یا زن به عنوان کانون عشق و محبت نبود در عالم اثری از عشق و محبت نبود.
زن مظهر صبر است. زن مظهر فداکاری است و ... و اتفاقا هر سه این صفات لازمه و بستر انتقال همه خوبی ها. لازمه انتقال فرهنگ متعالی و لازمه تربیت است.
اگر خدای متعال این ویژگی ها را در وجود زن قرار نمی داد، هیچ خصلت برجسته ای منتشر نمی شد ... و شهید تجلی غیرت خداست ... وقتی زن به شهادت می رسد همه قله های زیبایی و درجات تعالی فتح می شود دیگر بالاتر از آن جایی تصور نمی شود زیرا شهید در جوار خداست.
... و باورمان این است که زنان به خاطر ویژگی هایی خدادادی، وقتی که مسئولیت هایشان را انجام دهند، جایگاه شان بالاتر از شهداست.
... امکان نداشت هیچ کس چون حضرت زینب(س) آن حادثه عظیم بعد از روز عاشورا را مدیریت کند. مطمئنم و این قابل اثبات است و نیازی به استدلال ندارد. دل دریایی زینب را می خواهد و صبر یک زن را، زنی که دست پرورده و سیده زنان عالم است. نقش زنان در صیانت و حفظ ارزش ها و آرمان های کشور همواره بیش از مردان بوده است و زنان مظلوم ترین قشر در طول تاریخ بوده اند.
بعد از سخنان رئیس جمهور؛ مینا کمائی، خواهر شهید(زینب) کمائی و از امدادگران دفاع مقدس در مورد شهیده میترا(زینب) و نیز شهیده مریم فرهانیان سخن گفت.
در این مراسم از شهیدان شاخص و منتخب 6601 شهیده زن سراسر کشور به شرح زیر تقدیر به عمل آمد: شهیده اسدی انزابی(اردبیل)، شهیده فاطمه جعفریان و شهیده طیبه واعظی(اصفهان)، شهیده ربابه کمالی(ایلام)، شهیده زینب کمائی(تهران)، شهیده محبوبه دانش(تهران)، شهیده ناهید اسدی(خراسان رضوی)، شهیدان شهناز حاجی شاه و معصومه خسروی زاده(خوزستان)، شهیده فهیمه سیاری(زنجان)، شهیده کبرا تلخابی(قم)، شهیده رقیه رضایی(قزوین)، شهیده اشرف گنجوی(کرمان)، شهیدان ناهید فاتحی کرجو و حنیفه رستمی(کردستان)، شهیدان پروانه شماعی زاده، فوزیه شیردل(کرمانشاه)، شهیده طاهره هاشمی(مازندران)، شهیده فاطمه نیک(هرمزگان)، و شهیده مریم فرهانیان(خوزستان).
علاوه بر آنکه از شهیده بنت الهدی صدر، خواهر شهید آیت اللّه محمدباقر صدر و شهیده ام یاسر همسر شهید عباس موسوی از حزب اللّه لبنان نیز در بخش شهدای بین الملل تقدیر به عمل آمد.
اما حماسه زنان شهید در همین جا خاتمه نمی یابد. زنان کشورمان در سه دوره قبل از پیروزی انقلاب، پس از پیروزی انقلاب و در دوران دفاع مقدس به استقبال شهادت رفتند و ما فقط ذکر و خاطره ای از آنان داریم.
&nbsp;
الف ـ قبل از پیروزی انقلاب
قبل از انقلاب اسلامی، با شروع و گسترش فعالیت های سیاسی، زنان نیز وارد عرصه مبارزه شدند حاجیه خانم نیره السادات احتشام رضوی همسر شهید نواب صفوی، از چگونگی تکثیر، ارسال اعلامیه، کتب و ... و توزیع آنها توسط زنان منتسب به فدائیان اسلام (مادر، خواهر، همسر) یاد می کند.
در روزهای خون و قیام پانزده خرداد، مهندس صفاتی(نماینده سابق آبادان در مجلس شورای اسلامی) از زنانی یاد می کند که در شهر قم به شهادت رسیده اند و ایشان شاهد آن روز بوده است.
در کوران مبارزه علیه ظلم ستم شاهی، زنان در گروهها و سازمان های سازمان دهی شده وارد عرصه مبارزه شدند. در گروههای اسلامی و غیر اسلامی، زن عنصر مؤثری بود و باعث عادی به نظر رسیدن فعالیت ها می شد که در نتیجه ساواک گمان کمتری به فعالیت های سیاسی آنان می برد. در خانه های تیمی، حضور یک زن، تلقی وجود یک خانواده را پر رنگ تر می کرد.
در گروههای اسلامی که بحث محرم و نامحرم مطرح بود، حتما زنان می بایست از محارم باشند خواهر و یا همسر. در صورت عدم امکان چنین محملی، خانه تیمی جدا برای زنان در نظر گرفته می شد و یا اینکه حضور زن در خانواده خودش مدنظر قرار می گرفت و بر آن اصرار می شد. گروههای اسلامی فعال به همین دلیل از تعداد زنان مبارز کمتری استفاده می کردند. از شهدای این دوره می توان به شهیدان فاطمه جعفریان ـ 18 ساله ـ و طیبه واعظی ـ 20 ساله ـ اشاره کرد.
این دو شهید، حدود دو سال زندگی مخفی را تجربه کردند و به همراه همسران خویش، شهیدان مرتضی واعظی و ابراهیم جعفریان که پسر خاله هایشان نیز بودند، فعالیت سیاسی خود را در تبریز، اصفهان و مازندران ادامه می دادند.
پس از محاصره تبریز توسط ساواک، گروه لو می رود. بعد از دستگیری ابراهیم به خاطر وجود اجاره نامه در جیبش، خانه آنها نیز لو می رود.اما طیبه همسر او قبل از فرار خانه را پاکسازی کرده و بر سر قرار می رود. قرار او با برادرش مرتضی منجر به تیراندازی با مأموران ساواک و شهادت مرتضی می شود. طیبه به خاطر همراه داشتن فرزند دو ساله امکان استفادها از نارنجک را نیافته و در حالی که تا آخرین گلوله شلیک می کند، دستگیر می شود. در درگیری در خانه مرتضی، فاطمه دختر خاله و همسر او با تیراندازی و پرتاب نارنجک، مأمورین ساواک را کشته و مجروح می کند و در یورشی نامردانه به شهادت می رسد. طیبه و ابراهیم یک ماه پس از دستگیری زیر شکنجه های ساواک جان باخته و به شهادت می رسند.
زهرا زندی زاده، زهرا عاملی و بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی زن که با فشار صلیب سرخ آزاد شده بودند، در جریان تصادف ساختگی توسط ساواک ترور می شود. در وصیت نامه شهیده زهرا زندی زاده چنین آمده است: انسان تا زنده است باید کار کند کار در جهت حق. کاری که صفات خدایی را در انسان ایجاد کند.
با شروع تظاهرات و راهپیمایی های مردمی، در میان شهدا نام زنان به وفور یافت می شود؛ زیرا نقش پویا و فعال آنان از دید هیچ کس پنهان نمانده است اما باز هم قلم فراموشی سریع تر عمل می کند!
در حالی که به شهادت حاضران در صحنه، زنان در تظاهرات هفده شهریور در صف اول مبارزه حاضر بوده اند و بسیاری از آنها به شهادت رسیده اند. اما وقتی بنر عکس شهدا
به مناسبت آن ایام در میدان شهدا قرار می گیرد، از چهل عکس شهید تنها دو عکس متعلق به زنان موجود است آن هم بدون نام!
شبنم متخصص در زمان انقلاب دوازده سال داشت و ساکن اردبیل بود. محصل مدرسه رحیمی کلود (ایران دخت سابق) همراه مادرش در تظاهرات ضد شاهی شرکت می کرد و آرزو داشت دکتر شود. در همان روزها بر اثر اصابت تیر مستقیم، قدرت حرکت و صحبت از او سلب شد و در سلک جانبازان 70 درصد در آمد. مادر دل شکسته او چهارده سال از او پرستاری کرد. در آخرین لحظات حیات، در حالی که شبنم از درد به خود می پیچید فریاد زد: عزیزم، حداقل مرا موقع جان دادن صدا بزن تا من هم شریک دردهایت باشم!!
بعد از چهارده سال سکوت، شبنم فریاد زد: &laquo;مادر ...&raquo; و چشمانش را بست آن روز 4/3/72 بود.
اولین زن شهیده ایلام، ربابه کمالی، به جرم پناه دادن افراد مبارز در منزل مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در روز عید قربان به شدت مجروح شد و در روز عید غدیر در تاریخ 28/8/56 به شهادت رسید.
زهره بحرینیان در منزل مسکونی شان در حال راز و نیاز با خدا بود. پدرش اظهار می دارد تیراندازی اوج گرفته بود سرم را بلند کردم سقف را رنگین دیدم. برگشتم بگویم سقف اطاق را ببین، دیدم که او دستش را بر سر گرفته و در حال لبخند زدن جان داده است.
سیده طیبه زمانی موسوی گودینی(1334) در روستای گودین از توابع کنگاور به دنیا آمد. در حالی که در روستا مدرسه نبود، خواندن و نوشتن را در مکتب یاد گرفت. سال 1353 مستقیما به دبیرستان رفت و در سال 1356 در دانشگاه قبول شد در جریان امداد رسانی به زلزله طبس فعالانه شرکت داشت. هنگامی که در تدارک برگزاری نمایشگاه بود در 17 دی 1357 بر اثر اصابت تیر مزدوران رژیم شاه در تظاهرات به شهادت رسید.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
کبرا وحیدی قزوینی، آموزگار، در یورش مأموران ستم شاهی در تاریخ 11/10/57 به شهادت رسید. ناهید اسدی کارگر مسافرخانه ای در مشهد، در حالی که 14 سال داشت بر اثر اصابت تیر مستقیم از سوی رئیس شهربانی مشهد که بارها در مورد شرکت در تظاهرات به او تذکر داده بود به شهادت رسید.
اکرم عسگریان کرمانی، در شب اول محرم 57 در خیابان پرواز تهران در اثر اصابت تیر مستقیم به شهادت رسید و عاشورایی شد.
&nbsp;
ب ـ پس از پیروزی انقلاب
زنان در اوان پیروزی انقلاب اسلامی وارد عرصه دفاع شدند. کم نیست عکس هایی که حضور دوشادوش آنان را در
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
کنار برادران رزمنده نشان می دهد اسلحه به دست، هنگام ساخت کوکتل مولوتف، پشت سنگر، در حال امدادرسانی، در حال تیراندازی به مأموران رژیم طاغوت و ... زیرا که حمایت از انقلاب، زن و مرد نمی شناسد، پس لیلی وار، عاشقانه وارد میدان شدند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، وظیفه حمایت و حفاظت از انقلاب را بر عهده گرفتند. زهره بنیانیان در حالی که تنها دو ماه از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود برای جلوگیری از فعالیت ضد انقلاب که قصد اغتشاش و درگیری را در روز کارگر داشت در تاریخ 9/2/58 به شهادت رسید. او در لبنان و فلسطین دوره آموزش چریکی را گذرانده بود و عضو گروه توحیدی صف بود.
در تکاپوی فعالیت ضد انقلاب در شهرهای مختلف صدها زن به شهادت رسیدند.
همسر و برادر همسر مریم امین پور (متولد 1323) چند روزی بود از زندان گروهک های ضد انقلاب آزاد شده بودند او تصمیم گرفت خبر آزادی ان دو را به پدرش برساند. در حالی که دختر خردسال و پسر شیرخواره اش را در بغل گرفته بود به روستای ایران خواه رفت. ضد انقلاب که در پی او بود به خانه پدرش حمله برده و به نحوی با آرپی جی هفت اطاق را مورد حمله قرار داد که پیکر پدر وی قطعه قطعه گردید. ضد انقلاب سپس وی را دستگیر و به میدان روستا برد جمعیت روستا تلاش زیادی برای آزادی وی به عمل آوردند اما فایده نداشت ملحدین منافق وی را در ملاءعام و در جلوی چشمان دختر کوچکش که در آخرین لحظات برادرش را از مادرش گرفت تیرباران نمودند. دختر شهیده با لطائف الحیل از چنگ ضد انقلاب رهایی یافت. آن روز اول خرداد 1363 بود حسیبه خرمتایی فرزند امام جمعه موقت سقز بود وقتی برای ترور حاج ماموستا به مسجد حمله بردند وی را به شدت مجروح و مضروب نمودند. حسیبه(روناک) در این حمله مجروح و قبل از رسیدن به بیمارستان به شهادت رسید.(مورخه 12/4/60).
شرافت یزدی به همراه همسرش زین الدین فخری به جرم اسلام خواهی، شبانه مورد حمله مزدوران دموکرات قرار گرفت و در تاریخ 20/3/62 در منزل مسکونی خود در روستای بزوش کامیاران شهید شد.
گروهک ها حنیفه رستمی را به جرم پناه دادن همکاری با نیروهای رزمنده اسلام در روستای چشمیدر کردستان در تاریخ 24/11/60 تیرباران کردند. وی مادر یک شهید و یک جانباز بود.
ناهید فاتحی کرجو را پس از یازده ماه اسارت و شکنجه های فراوان زنده به گور کردند.
هنوز کوههای کردستان به یاد داردند مظلومیت دختری را که هیچ گاه به خواست ضد انقلاب کومله برای توهین به حضرت امام (ره) وقعی ننهاد و تا پای جان در این راه پیش رفت. مزدوران گروهک رستگاری &laquo;عایشه اداک&raquo; را در حالی که باردار بود و یک طفل نیز در بغل داشت در ژیوار مریوان شهید کردند.
&laquo;فرشته باخویشی&raquo; را از منزل خود در روستا ربوده و تیرباران کردند. شمسی فاتحی در منزل مسکونی اش تیرباران شد. شهربانو نجاتی، پرستار نوزده ساله آمبولانس در درگیری های گنبد کاووس توسط منافقین و ضد انقلاب به شهادت رسید.
بسیاری از صحنه های شهادت با وقایع جانگذار و اشک بار همراه بوده است وقتی منافقین برای ترور یکی از کارگران وارد مجتمع مسکونی در تهران می شوند به اشتباه وارد خانه بعقوب استیلاف می شوند، همسر وی انیس نوری مورد اصابت گلوله منافقین قرار می گیرد. اما فرزند پنج ساله وی از او جدا نمی شود. منافقین او را از مادر دور می کنند. کودک دوباره نزد مادر می رود این صحنه حتی منافقین کوردل را تحت تأثیر قرار می دهد. مادر مضروب و غرقه به خون را به بیرون آپارتمان برده و کودک را کنار او رها می کنند تا خانه را به آتش بکشند. شدت انفجار به حدی است که تمام شیشه های ساختمان می شکند و فرو می ریزد.
زینب(میترا) کمائی؛ دانش آموز، شب سال نو هنگامی که از مسجد به خانه برمی گشت توسط منافقین ربوده شده و با روسری خودش به شهادت رسیده و زیر خاک ها مدفون گشت تا پس از چند روز کارگران ساختمانی او را یافتند. خبری ازاو به دست نیامده بود در آن زمان دو خواهر و برادر وی به عنوان امدادگر و رزمنده در منطقه جنگی حضور داشتند. فوزیه شیردل؛ پرستار در جریان دفاع سرسختانه گروه شهید چمران از پاوه با پهلوی دریده و بر اثر شدت خونریزی به شهادت می رسد. هلی کوپتر حامل پیکر وی و شهدای دیگر توسط ضد انقلاب منفجر می شود. شهید چمران از این پرستار در اولین مصاحبه خود با سیمای ج.1.1.که در زمان آزاد سازی پاوه صورت گرفت یاد کرده است.
&nbsp;
ج ـ در دفاع مقدس
یکی از صحنه های شهادت زنان در دفاع مقدس بوده است اتصال به منبع لایزال الهی به شهادت، مظلومانه ترین نوع پیوستن به خدا است.
بسیاری از زنان در درگیری های تهاجم ارتش بعث عراق به میهن اسلامی به شهادت رسیدند شهناز حاجی شاه، شهناز محمدی زاده در کنار هم در حوالی چهارراه گل فروشی خرمشهر مورد اصابت خمپاره قرار گرفته و به شهادت می رسند. خانواده حاجی شاه، دو شهید دیگر در دامان خود پرورده است.
پروانه شماعی زاده، بهیار آموزشیار نهضت سوادآموزی، جهادگر، پاسدار ... جزء معدود خانم هایی بوده است که حق تردد به مناطق جنگی را داشت. علاوه بر آنکه به عنوان بهیار و امدادگر، در سر پل ذهاب خدمت می کرد به عنوان راننده آمبولانس راننده وانت جهت حمل نفت و سوخت برای مردم و رزمنده ها، آموزشیار نهضت و ... نیز فعالیت می کرد. هنگامی که برای دیدن خانواده جنگ زده اش به کرمانشاه رفته بود بر اثر بمباران هوایی به شهادت رسید. پیکر او را در عید مبعث 26 دی ماه 1366 بعد از 12 ساعت از زیر خاک ها بیرون کشیدند.
مادر شهیدی از مریم قول گرفت هر سال در نبود او به مزار شهیدش برود، مریم به این قول وفا می کرد. مریم، امدادگر بیمارستان شرکت نفت آبادان، همکار فرهنگی بنیاد شهید بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن شهید شد.
معصومه خسروی زاده، پزشکیار در حالی که باردار بود و خود را برای زیارت امام رضا(ع) آماده کرده بود همراه شهیدان فکوری، کلاهدوز، جهان آرا و ... در آسمان ایران به آتش کشیده شد.
خانواده شهیدان قزوینی، یازده شهید از مادر بزرگ ،پدر، مادر، سه دختر و نوه ها را در موشک باران تهران از دست دادند. خانواده آشوری اودشیوکرسی پدر، مادر و رومینای محصل را از دست دادند. خانواده صحرایی داغدار بتول، توران
و حمید صحرایی و مادرشان خیزران باقری در بمباران ایلام شهید شد. مهوش پروری معلم روستا، در هنگام مرخصی در ایلام به شهادت رسید. هوران تکش، بهورز روستا در بمباران سال 1362 به شهادت رسید.
از صدیقه صمصمامی که در تاریخ 24/10/65 در بمباران هوایی قم به شهادت رسید فقط شناسنامه ای باقی مانده است. اعظم شفاهی کارگر سفیداب سازی که برای مغازه همسرش رُب گوجه فرنگی، مربا و ترشی تهیه می کرد در 17/1/64 بر اثر بمباران همدان به شهادت رسید.
در عرصه های تبلیغ نیز زنان اقدام مؤثری انجام می دادند. با گسترش فعالیت ضد انقلاب در شهرهای پاوه، مهاباد، پیرانشهر، سنندج و ... معلمین و پرستاران مورد تهدید قرار می گرفتند. مهاجرین از شهرهای مختلف برای حمایت از مردم و دفاع از انقلاب به شهرهایی که در آنها درگیری وجود داشت اعزام شدند. برای تبلیغ تدریس و پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی و بسیاری در این راه کشته و مجروح شدند.
فهیمه سیاری، مبلغ اعزامی از حوزه علمیه قم، ساکن زنجان بر اثر تیر مستقیم ضد انقلاب به شهادت رسید. حاجیه ساعد هنگام اعزام به آذربایجان غربی به شهادت رسید.
هرگاه رزمندگان اسلام به پیروزی بزرگی در عملیات دست می یافتند. شهرها و روستاها مورد تهاجم سرسختانه بمب و موشک حتی بمباران شیمیایی قرار می گرفت. بسیاری از عزیزان، تمام خانواده خود را از دست دادند.
عطیه بهرامی، لیلا رحیم زاده، بهیه پرتوی به همراه چهار فرزندش، مریم خالدی و سه فرزندش، مینا سوره و دخترش، صبری سعیدپور و مادرش، فوزیه پاخوه به همراه خانواده اش ـ وقتی در خواب شبانه بودند ـ و صدها تن دیگر با بمب شیمیایی مسموم و به شهادت رسیدند.
به خاطر اوج حملات بعثی ها در نقاط مرزی بیشترین آمار شهدای زن مربوط به استان خوزستان با 1322 شهیده است در مقام بعدی استان های کردستان آذربایجان غربی، ایلام و ... قرار دارند.
شهادت ها در استان خوزستان طیف وسیعی را در بر می گیرد. زهره خیرعلی، شهیدی است که در اسارت به شهادت رسیده است هیچ مدرک، سند، شناسنامه و ... از او در دست نیست. شهرهای مختلف تعداد زیادی شهیده را در خود پرورده اند.
البته اینها قطره ای از دریا است هر شهیدی پیامی دارد که باید آن را منتقل کرد به قول شهیده مرضیه دزفولی که در 22/12/59 به شهادت رسید؛ به وسیله هنر بهتر می توان پیام خون شهیدان را به دیگران انتقال داد.
اما چه قلمی قادر است در رثای &laquo;فاطمه نیک&raquo; بنویسد. مادر سه شهیده از هرمز که خواهر شهید، خاله شهید، عمه شهید و مادر خانم شهید و به طور کلی یادگار 9 شهید از خانواده بود و در سن 66 سالگی در مراسم برائت از مشرکین به شهادت رسید.
یا چگونه از حاجیه کبرا تلخابی از قم بگوید که اربعین شهادت وی با دومین سالگرد همسر شهیدش حاج علی، سومین سالگرد فرزند شهیدش ابوالقاسم و پنجمین سالگرد فرزند شهیدش احمد برگزار شد و بتواند حق مطلب را ادا کند.
و بنویسد از رقیه رضایی متولد 1344، جوان ترین شهید برائت از قزوین و اینکه پیکر مطهر حاجیه رقیه مردانی مادر شهید محسن جباری دو ماه بعد به دست خانواده اش رسید. و یا بگوید از از زهرا حسینی، متولد بلخ افغاستان که فرزندش در جریان جنگ تحمیلی عراق به شهادت رسیده بود و دهها شهید دیگر که همگی در جریان مراسم برائت از مشرکین به شهادت رسیدند.
جنگ همواره وجود دارد، هر کجا که ظلمی است و شری که مدافع ظلم است.
اما جدا از آمار 6601 شهیده زن از سراسر کشور و طرق مختلف شهادت آنها (درگیری با دشمن، ترور، موشک باران، بمباران، برائت از مشرکین، حمله ضد انقلاب، حمله اشرار، و ...) و حتی سن و سال، تأهل و تجرد، مادر بودن یا نبودن، مذهب و ... آنچه دل را به درد می آورد مظلومیت آنهاست.
مادر شهیده زینب گفت: در این مدت کجا بودید که از دخترم بگویید.
خانواده شهید اکرم چیزی از او به یاد ندارند و می گویند 30 سال گذشته است باور کنید یادمان نمی آید.
خانواده شهیده ... با فعالیت های انقلابی او مخالف بودند. هیچ اطلاعاتی ارائه ندادند. خانواده شهیده ... به خاطر ترس از حرف مردم که تاکنون زخم زبان هایشان را تحمل کرده اند، سکوت می کنند.
... به راستی تا به حال چه می کردیم؟ تا به حال چه می کردند؟
چه کسی می تواند تاوان این همه روزهای سرد سکوت را بپردازد.
بعد از گذشت این همه سال؛ پدر شهیده نیست تا بگوید دخترک او در سه سالگی چه می کرد. مادر شهیده به یاد ندارد چگونه موهایش را شانه می کرده روبان سفید بر آن می زده تا به مدرسه برود. خواهر شهید فراموش کرده است شوخی های در راه مدرسه را، برادر شهیده پنهان کردن اعلامیه ها را در یاد ندارد...
و آنها که می گویند؛ بیشتر خاطرات را، تاول پاها را، زخم دست ها را در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده اند.
مرور این همه غم و غصه، اشک و آه، ناله و فریاد و ... تنها به دعای زینب (سلام اللّه علیها) امکان پذیر است.
تنها به این امید که زینب و رباب، رقیه و فاطمه، سکینه و قمری، فکیهه و ماریه ... چشم بر قلمی داشته باشند که از یاران عشق، رهروان قافله نور، از یاران و از دوستداران اهل بیت(ع) می نویسند.
فقط با امید به ... .]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نمونه هایی از فضايل و سيره فردى</title>
<link>https://tolomehr.loxblog.com/نمونه-هایی-از-فضايل-و-سيره-فردى</link>
<guid>https://tolomehr.loxblog.com/نمونه-هایی-از-فضايل-و-سيره-فردى</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

1- نفوذ معنوى
ثقة الاسلام كلينى در كافى و شيخ مفيد در ارشاد نقل مى&rlm;كند: از حسين بن محمد اشعرى و محمد بن يحيى و ديگران كه گويند: احمد بن عبيدالله بن خاقان (وزير معتمد عباسى) و كيل املاك و مستغلات خليفه در قم و عامل اخذ ماليات از آنها بود، او در عداوت اهل بيت عليهم السلام بسيار شديد بود.
روزى در مجلس او سخن از علويان و اهل بيت و مذهب آنها به ميان آمد، احمد گفت: من كسى از علويان را در سيرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا نديدم، رجال خانواده&rlm;اش و بنى&rlm;هاشم او را برهمه مقدم مى&rlm;داشتند، و ميان فرماندهان خليفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
روزى بالاى سر پدرم (عبيدالله بن خاقان وزير اعظم خليفه) ايستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا مى&rlm;خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهيد تشريف بياورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پيش پدرم كسى را با كنيه ياد كنند. فقط خليفه يا وليعهد خليفه يا كسى را كه خليفه كنيه مى&rlm;داد، پيش پدرم با كنيه ياد مى&rlm;كردند.
&nbsp;
در آن موقع ديدم مردى گندمگون، زيبا قامت، زيبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هيبت وارد شد، پدرم چون او را ديد برخاست و به طرف او رفت، من نديده بودم كه پدرم به استقبال كسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسيد دست به گردن او انداخت، صورت و سينه او را بوسيد و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانيد و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن مى&rlm;گفت و گاهى مى&rlm;گفت: فدايت شوم، من غرق تعجب بودم.
در اين بين دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خليفه) آمد، قرار بر اين بود چون موفق نزد پدرم مى&rlm;آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى&rlm;ايستادند، موفق از ميان آنها مى&rlm;آمد و مى&rlm;رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى&rlm;كرد تا غلامان خاص موفق ديده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو كند، اگر مى&rlm;خواهيد تشريف ببريد مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببريد تا امير (موفق) او رإ؛ ك&rlm;ك نبيند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسيد و او رفت.
من به دربانان گفتم: واى بر شما! اين كيست كه پدرم با او با چنين احترامى برخورد كرد؟ گفتند: اين مردى از علويان است كه حسن بن على معروف به ابن الرضا مى&rlm;باشد. تعجب من زيادتر شد، آن روز همه&rlm;اش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى&rlm;نشست و درباره جلسات و كارها و مطالبى كه بايد به محضر خليفه برسد بررسى مى&rlm;كرد.
چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پيش رويش نشستم، گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى&rlm;خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كى بود كه ديروز آن هم اجلال و اكرام و تبجيل از ايشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى&rlm;كردى؟
گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمى سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، كسى از بنى هاشم جز او شايسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صيانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نيكو و صلاح بر ديگران مقدم است، و اگر پدر او را مى&rlm;ديدى، مى&rlm;ديدى كه مردى جليل، بزرگوار، نيكو كار و فاضل است .
اين سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پيوسته از حالات او مى&rlm;پرسيدم و از كارش جستجو مى&rlm;كردم ولى از هر كه از بنى هاشم، فرماندهان، نويسندگان، قضات، فقهاء و ديگر مردم سؤال مى&rlm;كردم، مى&rlm;ديدم كه در نزد همه در نهايت تجليل و تعظيم و مقام بلند و تعريف نيكو و مقدّم بر خانواده و ديگران است و همه&rlm;ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زيرا دوست و دشمن درباره او نيكو گفته و ثنا مى&rlm;كردند.
بعضى از حاضران از اشعريها به او گفتند: اى ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كيست كه از او سؤال شود ويا با او يك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه مى&rlm;كرد، بى حياء و شرابخوار بود، كمتر كسى را مانند او ديده&rlm;ام كه پرده خويش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پيش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمى&rlm;كردم كه چنين كند.
چون ابن الرضا مريض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مريض است، بعد بلافاصله به خانه خليفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خليفه از جمله نحرير (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زير نظر بگيرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او ديدار كنند... جريان اين طور بود كه او چند روز از ربيع الاول گذشته در سال دويست و شصت از دنيا رفت، سامراء يكپارچه ضجه شد، همه مى&rlm;گفتند: &laquo;ابن الرضا از دنيا رفت&raquo;... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بيست هزار دينار به تو مى&rlm;دهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خليفه شمشير و تازيانه&rlm;اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شيعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود كه سلطان و غير سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.
و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خليفه به امامت نخواهى رسيد، پدرم او را تحقير كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بيايد... رجوع شود به كافى: ج 1 ص 503 باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفيد: ص 318 حالات امام عسكرى (ع) ،كمال الدين صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روى فى وفات العسكرى (ع)، شيخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبيدالله بن خاقان و نيز نجاشى در ترجمه وى به اين مجلس اشاره فرموده&rlm;اند.
&nbsp;
2- خبر از مهدى موعود صلوات الله عليه&rlm;
ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مى&rlm;كند: خدمت امام حسن (ع) رسيدم، مى&rlm;خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پيش از سؤال من فرمود:
&laquo;يا احمد بن اسحاق ان الله تبارك و تعالى لم يخل الارض منذ خلق آدم عليه السلام و لا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجت الله على خلقه به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزل الغيث و به يخرج بركات الارض&raquo;.
گفتم: يابن رسول الله! امام و خليفه بعد از شما كيست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه&rlm;اش پسرى بود، گويى جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: يا احمد بن اسحاق! اگر پيش خدا و امامان محترم نبودى اين پسرم را به تو نشان نمى&rlm;دادم، او همنام و هم كينه رسول خداست، زمين را پر از عدل و داد مى&rlm;كند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
يا احمد بن اصحاق! مَثل او در اين امت مَثل خضر (ع) و مثل ذوالقرنين است، به خدا قسم او را غيبتى خواهد بود كه فقط كسى از هلاكت نجات مى&rlm;يابد كه خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجيل فرجش موفق فرمايد.
گفتم: مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من مطمئن باشد؟ در اين وقت آن كودك با زبان عربى فصيح فرمود: &laquo;انا بقيّةُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عين يا احمد بن اسحاق&raquo;.
احمد بن اسحاق گويد: شاد و خرامان از خانه امام (ع) بيرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض كردم يابن رسول الله (ص)! شاديم بيش از حد گرديد در مقابل منتى كه بر من نهاديد، اين كه فرموديد: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنين است يعنى چه؟ فرمود: طول غيبت.
گفتم: غيبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدايم قسم تا جايى كه اكثرى از اين امر برگردند و در امامت او نماند مگر كسى كه خدا براى ولايت ما از او عهد گرفته باشد و ايمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأييد كرده باشد.
&laquo;يا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غيبٌ من غيب اِللّه فخذما آتيتك و اكتمه و كن من الشاكرين تكن معنا غدا فى عليين&raquo; 1.
&nbsp;
* * *
3- مخلوق بودن قرآن&rlm;
ثقه جليل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفرى كه زمان پنج امام را درك كرده است مى&rlm;گويد: به خاطرم خطور كرد كه آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ امام عسكرى (ع) فرمود: &laquo;يا ابا هاشم الله خالق كل شى و ما سواه مخلوق&raquo; 2.
خدا خالق هر چيز است، غير خدا مخلوق خداست، و در نقل ديگرى آمده كه گويد: در پيش خودم گفتم: اى كاش مى&rlm;دانستم ابو محمد عسكرى درباره قرآن چه مى&rlm;گويد: آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟
امام رو كرد به من و فرمود: آيا به تو نرسيده آنچه از ابى عبدالله (ع) نقل شده كه فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، به هر گروهى از ملائكه كه مى&rlm;گذشت به او خشوع مى&rlm;كردند، نسبت پروردگار تبارك و تعالى اين است .3
ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن يكى از پر جنجالترين مسائل در ميان اهل سنت بود كه در زمان عباسيان دست سياست نيز درباره آن بازى كرد و فريادها به آسمان رفت، عده&rlm;اى مى&rlm;گفتند: قرآن كلام خداست، متكلم بودن خدا،مانند خود خدا قديم است و قرآن نيز قديم است و مخلوق نيست و سخن شاعر:
ان الكلام لفى الفواد و انما
جعل اللسان على الفواد دليلاً
در همين زمينه است. ولى عده&rlm;اى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، كه رأى اهل بيت عليهم السلام نيز همان است .
&nbsp;
* * *
4- در بهشت
باز همان ثقه جليل القدر فرموده: شنيدم امام عسكرى صلوت الله عليه مى&rlm;فرمود: &laquo;ان فى الجنة باباً يقال له المعروف لا يدخله الا اهل المعروف&raquo; در بهشت درى هست كه نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمى&rlm;شود مگر اهل نيكى در دنيا. من در نفس خودم خدا را شكر كردم و شاد شدم كه براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مى&rlm;انداختم.
امام به من نگاه كرد و فرمود: آرى، يا ابا هاشم! به كار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنيا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت كند.4
&nbsp;
* * *
5- تفسير آيه
از ابو هاشم روايت شده كه گويد: از حضرت عسكرى صلوات الله عليه از آيه &laquo;ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات بادن الله&raquo; سؤال كردم.5
فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها كسى است كه بامام معتقد نيست، مقتصد كسى است كه عارف به امام باشد، سابق به خيرات خود امام است. من پيش خود درباره مكرمتى كه به آل محمد (ص) داده شده فكر مى&rlm;كردم: گريه&rlm;ام گرفت .
امام به من نگاه كرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است كه به نظرت آمده، خدا را حمد كن كه تو را به ولايت آنها معتقد و متمسك كرده است. روز قيامت با آنها خوانده خواهى شد وفتى كه هر جمعيت با امامش خوانده مى&rlm;شود، تو بر خيرى.6
&nbsp;
* * *
6- خبر غيبى

ثقة الاسلام كلينى و شيخ مفيد نقل مى&rlm;كنند از اسماعيل بن محمد كه گويد: در راه ابو محمد عسكرى نشستم، چون از آنجا گذر كرد به او از فقر شكايت كرده و قسم خوردم كه نه درهمى دارم و نه زيادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (ع) فرمود: به خدا دروغ قسم مى&rlm;خورى. با آن كه دويست دينار دفن كرده&rlm;اى!! ولى اين حرف من بدان معنى نيست كه به تو چيزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد.
بعد فرمود: تو از پولى كه دفن كرداى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (ع) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج كردم، به مخارج احتياج شديدى پيدا كردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفينه را بيرون آوردم، چيزى نيافتم، بعد معلوم شد كه پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار كرده است. ديگر چيزى از آنها به دست من نرسيد.
&nbsp;
* * *
7- سه نادره&rlm;
على بن محمد بن زياد گويد: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسكرى (ع) را پيش رويش ديدم كه نوشته بود: من از خدا انتقام اين طاغى (مستعين عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: &laquo;انى نازلت&rlm;الله فى هذا الطاغى يعنى المستعين و هو اخذه بعد ثلاث&raquo;.
چون روز سوم رسيد، مستعين از خلافت خلع شد و آخر كارش به آن جا رسيد كه كشته شد.7نگارنده گويد: به واسطه شورش كه بر عليه آن خبيث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده&rlm;اش به &laquo;واسط&raquo; رفت، معتز عباسى سعيد بن صالح را فرستاد تا سر مستعين را بريده پيش معتز آورد.
ابوهاشم جعفرى گويد: شنيدم امام عسكرى صلوات الله عليه مى&rlm;فرمود: از گناهانى كه بخشوده نمى&rlm;شود، سخن شخص است كه بگويد: اى كاش جز به اين گناه مؤاخذه نشوم: &laquo;من الذّبوب التى لا تغفر قول الرجل لَيتنى&rlm; لا اواخذ الاّ بهذا&raquo; من به خودم گفتم: اين بسيار دقيق است سزاوار است كه انسان از خودش و از كارش همه چيز را بررسى كند.
امام (ع) فرمود: راست گفتى يا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضميرت به نظر آورد چون شرك آوردن خفى&rlm;تر است از حركت مورچه ريز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حركت مورچه ريز بر روى پلاس سياه: &laquo;فقال يا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسك فان الا شراك فى الناس اخفى من دبيب الذر على الصفا، فى الليلة الظلماء و من دبيب الذر على المسح الاسود&raquo; 8.
ابو هاشم جعفرى گويد: فهفكى از امام عسكرى صلوات الله عليه پرسيد: چرا زن مسكين و ضعيف از ارث يك سهم مى&rlm;برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و ديه بر عاقله نيست، اينها بر عهده مردان است .
من در پيش خود گفتم: نقل شده كه ابن أبى العوجاء اين سؤال را از امام صادق (ع) كرده بود و امام همين جواب را داده بودند... امام رو كرد به من و فرمود: آرى اين سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما يكى است وقتى كه مسأله يكى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است كه جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و كار يكى است، رسول خدا و اميرالمؤمنين بر ما فضيلت دارند&laquo;فاقبل على فقال: نعم هذه مسالة ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا كان المسالة واحدا، جرى لا خرنا ما جرى لا ولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و اميرالمؤمنين فضلهما&raquo; 9.
&nbsp;
* * *
8- امام در زندان
يكى از نوادگان حضرت كاظم (ع) به نام محمد بن اسماعيل گويد: گروهى از بنى عباس و چند نفر ديگر از منحرفين به نزد صالح بن وصيف، رئيس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسكرى را كه زندان كرده&rlm;اى بر او سخت&rlm;گير و نگذار كه در استراحت باشد.
صالح گفت: مى&rlm;خواهيد چه بكنم، دو نفر كه در نظرم از همه شريرتر بودند، بر او مأمور كرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده&rlm;اند كه خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جريان شما درباره اين مرد چيست؟! گفتند: چه بگوييم در خصوص مردى كه در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با كسى سخن نمى&rlm;گويد، به غير عبادت مشغول نمى&rlm;شود.
چون به او نگاه مى&rlm;كنيم بندبند شانه&rlm;هايمان به لزوه مى&rlm;افتد و چنان مجذوب مى&rlm;شويم كه قدرت از دست ما مى&rlm;رود، چون بنى عباس اين را شنيدند ذليلانه بر گشتند. 10
&nbsp;
* * *
9- خبر از وفات فضل بن شاذان&rlm;

شيخ كشى در رجال خود از محمد بن ابراهيم وراق سمرقندى نقل كرده گويد: بقصد حج از وطن خويش بيرون شدم، خواستم قبل از حج به زيارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خير بود، نامش بورق و در &laquo;بوشنجان&raquo; از روستاهاى هرات سكونت داشت.
چون به زيارت او رسيدم، صحبت از فضل بن شاذان نيشابورى به ميان آمد، بورق گفت: او مبتلا به &laquo;بطن&raquo; شديد11 بود بطورى كه در يك شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضاى حاجت مى&rlm;رفت، من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عيساى عبيدى رسيدم، او را شيخ فاضلى يافتم... عده&rlm;اى نيز با او بودند ولى همه را محزون و غمگين ديدم.
گفتم: جريان چيست؟ گفتند: ابو محمد عسكرى (ع) را زندان كرده&rlm;اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عيسى رسيدم، ديدم شادمان است، گفتم: خبر چيست؟ گفت: امام (ع) از زندان آزاد شده&rlm;اند.
بعد من به سامرآء آمدم و كتاب &laquo;يوم و ليلة&raquo; را با خود داشتم، به خدمت امام (ع) رسيدم و كتاب را به ايشان نشان داده و گفتم: فدايت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى كرده و اظهار نظر فرمايى، امام (ع) همه آن را ورق زد و فرمود: اين صحيح است، شايسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مريض است، مى&rlm;گويند: شما نسبت به ايشان خشم گرفته&rlm;ايد، چون گفته: وصى ابراهيم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنين چيزى نگفته، بلكه به او دروغ بسته&rlm;اند.
امام صلوات الله عليه فرمود: آرى به او دروغ بسته&rlm;اند، خدا به فضل رحمت كند، خدا به فضل رحمت كند&laquo;رحم الله الفضل، رحم الله الفضل&raquo;. بورق گويد: چون از سامرآء برگشتم ديدم فضل بن شاذان در همان ايام كه امام به او رحمت فرستاد از دنيا رفته بود. 12
ناگفته نماند كتاب &laquo;يوم وليله&raquo; تأليف يونس بن عبدالرحمان مولى آل يقطين است، كشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مى&rlm;كند گويد: مريض بودم، ابوجعفر جواد (ع) به عيادت من آمد، كتاب يوم و ليله را در بالاى سر من ديد، آن را تا آخر ورق زد و مى&rlm;فرمود: &laquo;رحم الله يونس، رحم الله يونس، رحم الله يونس&raquo; 13
و نيز از ابو هاشم جعفرى نقل كرده گويد: كتاب يوم و ليله يونس را محضر امام عسكرى (ع) بردم، به آن نگاه كرد و ورق زد، بعد فرمود &laquo;هذا دينى و دين آبائى حقا&raquo; 14 نجاشى در رجال خويش نقل كرده كه آن حضرت از ابوهاشم پرسيد: اين كتاب تصنيف كيست؟ جواب داد: تصنيف يونس آل يقطين، فرمود: &laquo;اعطاه الله بكل حرف نورا فى الجنة&raquo;.
&nbsp;
* * *
10- نواده حبابه والبيّه&rlm;
حبابه والبيه زنى بود كه در كوفه به خدمت اميرالمؤمنين (ع) رسيد و گفت: يا اميرالمؤمنين! خدا تو را رحمت كند، دليل امامت چيست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ 15 را پيش من آور، زن سنگ را پيش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشكار شد). بعد فرمود: يا حبابه! وقتى كه يك نفر ادعاى امامت كرد و توانست ماند من اين سنگ را مهر كند بدان او امام مفترض الطاعة است.
اين زن تا زمان امام رضا (ع) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (ع) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (ع) رسانيد، 16 آنگاه فرزندان وى در زمان امامان ديگر اين كار ادامه دادند.
ثقه جليل&rlm;القدر داود بن قاسم جعفرى گويد: نزد امام حسن عسكرى (ع) بودم كه به امام گفتند: مردى از اهل يمن اجازه ورود مى&rlm;خواهد، امام اجازه فرمود، ديدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولايت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن كرد.
او در نزد من و چسبيده به من نشست، من به خود گفتم: اى كاش مى&rlm;دانستم اين شخص كيست؟ امام (ع) فرمود: اين از فرزندان آن زنى است كه پدران من سنگى كه او داشت مهر كرده&rlm;اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نيز مهر كنم. بعد فرمود: سنگ را بياور، او سنگ را بيرون آورد، ديدم جايى از آن صاف است و مهر نخورده .
ابو محمد عسكرى (ع) آن را گرفت، مهر خويش بيرون آورد و آن را مهر كرد، گويى الان نقش مهر را مى&rlm;بينم كه &laquo;الحسن بن على&raquo; بود، من به مرد يمانى گفتم: تا به حال امام را ديده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود كه به ديدارش شايق بودم، گويى الساعه جوانى كه او را نديده بودم نزد من آمد و گفت: برخيز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.
سپس مرد يمانى برخاست و مى&rlm;گفت: &laquo;رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت ذرية بعضها من بعض اشهد بالله ان حقك الواجب كوجوب حق اميرالمؤمنين والائمة من بعده صلوات الله عليهم اجمعين&raquo;آنگاه رفت و ديگر او را نديدم. 
ابو هشام گويد: از او پرسيدم اسمت چيست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابيه يمنى صاحب سنگى است كه اميرالمؤمنين (ع) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (ع). 17 مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل كرده و اشعار ابوهاشم را نيز درباره آن آورده است .
&nbsp;
* * *
11- كار عيسى بن مريم (ع)

ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق اشعرى گويد: به امام حسن عسكرى صلوات الله عليه گفتم: چيزى بنويسيد تا من خط شما را بشناسم، وقتى كه نامه&rlm;اى آمد بدانم كه شما مرقوم فرموده&rlm;ايد. امام فرمود: آرى، بعد فرمود: يا احمد! خط با درشتى و كوچكى قلم فرق مى&rlm;كند، در خط من بودن شك نكن. 
آنگاه دواتى خواست و شروع به نوشتن كرد، به فكرم آمد كه قلم امام را به عنوان تبرك از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت مى&rlm;كرد و قلم را با دستمال دوات پاك مى&rlm;فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگير يا احمد! گفتم: فدايت شوم عارضه&rlm;اى پيش آمده كه مرا غمگين كرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم ميسر نشد و رحلت فرمود. گفت: يا احمد! آن چيست؟ گفتم: مولاى من! از پدرانت نقل شده: انبياء بر پشت مى&rlm;خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شياطين بر رويشان: &laquo;نوم الانبياء على اقفيتهم و نوم المومنين على ايمانهم و نوم المنافقين على شمائلهم و نوم الشياطين على وجوههم&raquo;.
فرمود: چنين است گفتم: مولاى من! من هر قدر تلاش مى&rlm;كنم كه بر پهلوى راستم بخوابم خوابم نمى&rlm;برد، امام (ع) مقدارى ساكت شد، بعد فرمود: يا احمد! جلو بيا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زير لباست داخل كن، داخل كردم، آن حضرت دست خويش را از زير لباس بيرون آورد و زير لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوى چپ من و دست چپش را به پهلوى راست من سه دفعه كشيد.
احمد بن اسحاق مى&rlm;گويد: از روزى كه امام اين كار را كرد، ديگر نمى&rlm;توانم بر پهلوى چپ بخوابم، خوابم 
نمى&rlm;برد. 18
نگارنده گويد: اين نظير جريان حضرت عيسى (ع) كه با دست كشيدن، كور مادرزادى را شفا مى&rlm;داد و آدم مبروص را صحت مى&rlm;بخشيد و مردگان را زنده مى&rlm;كرد. خداوند از زبان عيسى مى&rlm;فرمايد: &laquo;و أبرى الاكمه و الابرص و أحى الموتى باذن الله&raquo; آل عمران: 49، پيامبران و امامان (ع) در ولايت تكوينى همه از يك افاضه مدد گرفته&rlm;اند.
&nbsp;
* * *
12- يك ارشاد بخصوص
ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل مى&rlm;نويسد: اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن كتابى در&laquo;تناقض قرآن&raquo; (نعوذ بالله) كرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنويسد. روزى يكى از شاگردان او محضر امام حسن عسكرى (ع) آمد.
امام فرمود:آيا در ميان شما مرد رشيد و كاملى نيست تا استادتان را از نوشتن چنين كتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستيم، چگونه مى&rlm;توانيم به او در چنين كار يا غير آن اعتراضى بكنيم.
امام (ع) فرمود: آيا مى&rlm;توانى آنچه را كه من مى&rlm;گويم به او بگويى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پيش او برو و با او انس برقرار كن، چون با او خصوصيت پيدا كردى، بگو: براى من مسأله&rlm;اى پيش آمده كه مى&rlm;خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
بگو: اگر گوينده اين قرآن بيايد و بگويد: غرض من آن نيست كه تو فكر كرده&rlm;اى، آيا جايز است كه چنين باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جايز است، زيرا او آدمى است چون بشنود مى&rlm;فهمد. و چون چنين جواب داد، بگو: از كجا مى&rlm;دانى شايد غرض گوينده قرآن غير از آن است كه تو گمان مى&rlm;كنى. در اين صورت معانى را در جايى مى&rlm;نهى كه گوينده، آن را اراده نكرده است .
آن شخص پيش اسحاق كندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پيدا كرد. و آن سؤال را از وى كرد، اسحاق پيش خود فكر كرد، ديد چنين چيزى جايز است، گفت: تو را به خدا قسم مى&rlm;دهم اين سؤال را از كجا دانسته&rlm;اى؟ گفت: سؤالى است كه به ذهنم رسيد و به تو گفتم.
گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنين فكرى نتواند، بگو ببينم از كى ياد گرفته&rlm;اى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسكرى مرا به اين كار امر كرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه اين سؤال جز از بيت او خارج نمى&rlm;شود، آنگاه آتشى آماده كرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاكستر نمود.19
&nbsp;
* * *
13- تشريف بردن آن حضرت به گرگان&rlm;
جعفر بن شريف گرگانى گويد: سالى كه به حج مى&rlm;رفتم در &laquo;سر من رأى&raquo; (= سامرّا) به خدمت امام عسكرى (ع) رسيدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال كرده بودند خواستم از امام بپرسم كه آن را به كجا تحويل دهم، حضرت پيش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده&rlm;اى به خادم من، مبارك تحويل بده، اين كار را كردم.
بعد گفتم: شيعيان شما در گرگان به محضرتان سلام مى&rlm;رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى&rlm;گردى، روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو كه در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
برو در هدايت و رشاد، بدان كه خدا تو را و ياران تو را در اين مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده&rlm;ات باز خواهى گشت. براى پسرت شريف پسرى به دنيا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد كرد و از شيعيان ما خواهد بود.
گفتم: يابن رسول الله! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى مردى است از شيعيان شما، به دوستان شما بسيار كمك مى&rlm;كند، در هر سال بيشتر از صد هزار درهم در اين باره خرج مى&rlm;نمايد و او يكى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خير بدهد، گناهانش را بيامرزد و به او پسر كامل الخلقه&rlm;اى عطا فرمايد، به او بگو: حسن بن على مى&rlm;گويد: نام پسرت را احمد بگذار.
من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز آنطور كه امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به ديدار من آمدند، به من تهنيت مى&rlm;گفتند. به آنها گفتم كه: امام صلوات الله عليه وعده كرده در آخر امروز به گرگان تشريف بياورد، آنچه لازم داريد بخواهيد و مسائل و حوائجتان را در نظربگيريد.
آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم كه در يك حالت بى خبرى بوديم ناگاه ديديم كه امام تشريف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پيش از ما به ما سلام كردند، ما از آن حضرت استقبال كرده، دست مباركش را بوسيديم.
امام صلوات الله عليه فرمودند: من به جعفر بن شريف وعده كردم كه در آخر اين روز به اين جا آيم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اينجا آمدم تا با شما تجديد عهد نمايم و الان به وعده خود عمل كرده&rlm;ام، مسائل و حوائج خويش را بگوييد.
در آن وقت، اول نضربن جابر عرض كرد: يابن رسول الله! پسرم، جابر يك ماه است كه چشمش بينايى خود را از دست داده است، دعا كنيد كه خداوند بينياى او را باز گرداند. امام (ع) فرمود: او را پيش من آوريد، حضرت دست مباركش را بر چشم او كشيد، در دم بينايى خويش را باز يافت، بعد يكى پس از ديگرى آمده از حوائج خويش سؤال مى&rlm;كردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خير كرد و همان روز برگشت.20
نگارنده گويد: آمدن امام (ع) به گرگان نظير جريان على بن خالد و جريان آمدن تخت ملكه سباء به محضر سليمان است كه در حالات امام جواد (ع) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظير كار عيسى بن مريم (ع) است كه خدا درباره او فرموده: &laquo;و أبُرى الاكمه والابرص و أُحى الموتى&rlm; بإذنِ اللّه&raquo; (آل عمران: 49)، و خبر دادن از غيب از علوم خدايى است كه در اختيار آنان عليهم السلام بود.
&nbsp;
* * *
14- جريان فصد

يكى از پزشگان نصارى به نام بطريق كه بيشتر از صد سال عمر داشت و در شهر &laquo;رى&raquo; مشغول طبابت بود مى&rlm;گويد: من شاگرد دكتر &laquo;بختيشوع&raquo; پزشك مخصوص متوكّل بودم، او براى كارهاى مخصوص مرا مأموريت مى&rlm;داد، روزى حسن بن على بن محمد عسكرى به او سفارش كرد كه بهترين شاگردانش را پيش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگيرد، او مرا براى اين كار برگزيد و گفت: ابن الرضا از من خواسته كه كسى را براى فصد (رگ زدن) پيش او بفرستم.
تو برو و بدان كه او در اين روز داناترين كس زير آسمان است، حذر كن از اين كه بر خلاف دستور او كارى كنى. من خدمت او رسيدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى كه وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست كه براى &laquo;فصد&raquo; مناسب نبود.
طشت بزرگى حاضر كردند من رگ اكحل امام را فصد كردم، 21مرتب خون مى&rlm;آمد تا طشت پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من رگ را بستم، خون قطع گرديد، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زيادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.
آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز كن، رگ را باز كردم، خون شروع به آمدن كرد تا طشت مزبور باز پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانيد، من شب را در آنجا ماندم.
چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر كردند فرمود: خون را باز كن، من رگ را باز كردم، اين دفعه خونى مانند شير سفيد آمد، تا طشت پر گرديد، فرمود: خون را قطع كن، رگ را بستم، امام دست خويش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دينار داد و فرمود: اين را بگير و از كمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آيا سفارشى نداريد؟ فرمود: آرى، آنان كه از &laquo;دير عاقول&raquo; با تو رفاقت خواهند كرد، با آنها خوب رفيق باش.
من پيش &laquo;بختيشوع&raquo; برگشته، جريان را باز گفتم، گفت :حكماء اتفاق دارند كه در بدن انسان بيشتر از هفت امناء خون نمى&rlm;شود، 22 اين كه تو مى&rlm;گويى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجيب است، عجيب&rlm;تر از آن، جريان شير است، استادم به فكر رفت .
آنگاه سه روز مرتب كتابها را مطالعه مى&rlm;كرديم تا براى اين واقعه نظيرى پيدا نماييم، ولى چيزى پيدا نشد، بعد گفت:
در عالَم نصرانيت داناتر به طب كسى نماند مگر راهبى در &laquo;دير عاقول&raquo;، آنگاه براى او نامه&rlm;اى نوشت و جريان را گزارش كرد.
من نامه را به دير عاقول بردم و آن راهب را صدا كردم، از بالاى دير سر بلند كرد و گفت: تو كيستى؟ گفتم: شاگرد بختيشوع. گفت: نامه&rlm;اى آورده&rlm;اى؟ گفتم: آرى. زنبيلى از پشت بام با طنابى پايين فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا كشيد چون نامه را خواند، فى الفور پايين آمد و گفت: آيا تو اين فصد را انجام داده&rlm;اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسيديم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى كجا بروى، آيا به خانه استادم يا به خانه آن كس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتيم، پيش از اذان به آن جا رسيديم.
غلام سياه پوستى در را باز كرد و گفت: كدام يك ازشما راهب دير عاقول هستيد؟ راهب جواب داد: من هستم فدايت شوم، گفت: پياده شو. بعد آن خادم به من گفت: اين قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.
من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گرديد، ناگاه ديدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانيت را انداخته و لباس سفيدى پوشيده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اكنون مرا پيش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختيشوع بردم، استادم با ديدن او يه سويش دويد، و گفت: چه عاملى تو را از دين خودت بيرون كرد؟
گفت: مسيح را پيدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسيح را پيدا كردى؟! گفت: نه، بلكه نظير او را پيدا كردم، اين كار را در جهان جز مسيح كسى انجام نداده است!!! اين مانند آيات و براهين مسيح است.
نگارنده گويد: اين واقعه را علامه مجلسى رضوان الله عليه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل كرده است، مرحوم ثقة الاسلام كلينى آن را بطور اختصار در كافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى&rlm;كند و در آخر آن فرموده: &laquo;فقال لى ان هذا الذى تحكيه عن هذا الرجل فعله المسيح فى دهره مرة.&raquo;
مجلسى رحمة الله عليه در مرآت العقول در شرح حديث كافى، حديث خرائج را كه در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گويد:&raquo; و الظاهر اتحاد الواقعة و يحتمل التعدد&raquo;. ناگفته نماند اين واقعه از مصاديق ولايت تكوينى است كه خداوند در اختيار اهل بيت عليهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله عليه مأموريت داشت با اين واقعه آن راهب را مسلمان نمايد.
&nbsp;
* * *
15- احسان عالى&rlm;
محمد بن على بن ابراهيم گويد: كار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برويم محضر ابو محمد حسن عسكرى، گويند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنايى دارى؟ گفت: نه، او را نمى&rlm;شناسم و تا به حال او را نديده&rlm;ام.
در راه كه براى ديدن او مى&rlm;رفتيم پدرم گفت: اى كاش پانصد درهم به من مى&rlm;داد، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى كاش مى&rlm;فرمود به من سيصد درهم مى&rlm;دادند، با صد درهم الاغى مى&rlm;خريدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در اين صورت به طرف قزوين و همدان براى كار مى&rlm;رفتم.
چون به در خانه آن حضرت رسيديم غلامى بيرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسيده و سلام عرض كرديم، فرمود: يا على! چه چپز سبب شده كه تا اين وقت از ملاقات ما تأخير كرده&rlm;اى؟! گفتم: يا سيدى! مقيد بودم كه در اين حال تنگدستى محضر شما آيم.
و چون از خدمت ايشان بيرون آمديم غلامش آمد و به پدرم كيسه&rlm;اى داد و گفت: اين پانصد درهم است، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد كيسه ديگرى به من داد و گفت: اين سيصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوين...) و به طرف &laquo;سورا&raquo; 23سفر كن.
ابن كردى، راوى حديث مى&rlm;گويد: او به &laquo;سورا&raquo; رفت و در آن جا زنى تزويج كرد و در يك روز چهار هزار دينار به خانه&rlm;اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفيّه بود، به او گفتم: آيا دليلى روشنتر از اين به امامت او مى&rlm;خواهى؟! گفت: راست مى&rlm;گويى ولى ما در كارى و در گروهى هستيم كه به آن عادت كرده&rlm;ايم.24
و نگارنده گويد: واى به حال او! خدا هدايتش كرده ولى هدايت خدايى را نپذيرفته است &laquo;و ما يغنى الايات و النذر عن قوم لا يومنون&raquo;.
&nbsp;
* * *
16- امام حسن عسكرى (ع) و أبوالاديان&rlm;
ابوالاديان گويد: من از خدمتگزاران امام حسن عسكرى (ع) بودم و نامه&rlm;هاى آن حضرت را به شهرها مى&rlm;بردم، در بيمارى كه امام با آن از دنيا رفت به خدمتش رسيدم، حضرت نامه&rlm;هايى نوشت و فرمود: اينها را به مدائن مى&rlm;برى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدى خواهى ديد كه ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته&rlm;اند.
گفتم: مولاى من! اگر چنين شود، امام بعد از شما كيست؟ فرمود: هر كه جواب نامه&rlm;هاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه خبر دهد به آنچه در هميان (كمربند) است، او امام بعد از من است .
هيبت و عظمت امام مانع شد كه بگويم: آنچه در هميان است يعنى چه؟ من نامه&rlm;هاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، ديدم همان طور كه فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و ديدم برادرش جعفر (جعفر كذاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و شيعه در اطراف او، به وى تسليت و به امامتش تبريك مى&rlm;گويند!!!
من از اين جريان يكه خورده و در پيش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جريان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود ديده بودم كه جعفر شراب مى&rlm;خورد و قمار بازى مى&rlm;كرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسليت و امامتش را تبريك گفتم. ولى از من چيزى نپرسيد.
در اين هنگام عقيد خادم بيرون آمد و به جعفر گفت: مولاى من! برادرت را كفن كردند براى نماز بياييد، 25 جعفر داخل خانه شد، شيعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پيشاپيش آنها بودند.
چون به صحن خانه آمديم حسن بن على صلوات الله عليه را كفن كرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پيش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تكبير نماز را بگوييد، ناگاه طفيل گندمگون و سياه موى كه دندانهاى پيشينش تا حدى از همه فاصله داشت بيرون آمد و لباس جعفر را گرفته و كنار كشيد.
و گفت: عمو! كنار شو، من سزاروارترم كه بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى كه قيافه&rlm;اش متغير شده بود كنار رفت، آن كودك بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در كنار قبر پدرش امام هادى دفن كردند.
بعد همان كودك رو كرد به من كه: اى مرد بصرى! جواب نامه&rlm;هاى را كه با تواست بده، من جواب نامه&rlm;هاى را داده و پيش خود گفتم: اين دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه&rlm;ها)، فقط هميان ماند. آنگاه پيش جعفر آمدم كه صدايش بلند بود، حاجز وشّاء كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كى بود؟!! مى&rlm;خواست با اين سؤال جعفر را مجاب كند، جعفر گفت: والله تا به حال او را نديده و نشناخته&rlm;ام.
در آن جا نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسكرى (ع) پرسيدند، چون دانستند كه امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشينش كيست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام كرده تسليت و تهنيت گفتند، و گفتند: نامه&rlm;ها و پول آورده&rlm;ايم، بفرماييد: نامه&rlm;ها را كدام كسان نوشته&rlm;اند و پول چقدر است، جعفر از اين سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى كه گرد جامه&rlm;هاى خود را پاك مى&rlm;كرد، گفت: اينها از ما مى&rlm;خواهند كه علم غيب بدانيم!! در اين ميان خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامه&rlm;ها از فلان كس و فلان كس است و در هميان هزار دينار هست كه ده تا از آنها را آب طلا داده&rlm;اند. آنها نامه&rlm;ها و هميان را داده و به خادم گفتند: 
هر كه تو را براى گرفتن هميان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خليفه عباسى آمد و اين جريان را به وى گفت، معتمد مأموران خويش را فرستاد، خادمه صيقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن كودك كجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با اين كار امر آن كودك (صاحب الامر) را پنهان دارد.
صيقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بين عبيدالله بن يحيى بن خاقان ناگهان از دنيا رفت و صاحب زنج در بصره قيام كرد، اين جريان اوضاع را آشفته نمود، صيقل از موقعيت استفاده كرده از خانه قاضى بيرون آمد وو الحمد لله رب العالمين لا شريك له .26
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:38:31 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

